بدون هيچ گونه اغراق و جانبداري بايد اين حقيقت را پذيرفت که مردم با مشاهده سريال يوسف پيامبر(ع) و با بررسي شيوه مديريتي و رفتار يوزارسيف ، ناخودآگاه به ياد احمدي نژاد مي افتند. البته بيان اين نکته هزينه هايي نظير تهمت همسان خواندن احمدي نژاد و حضرت يوسف(ع) را براي نگارنده بدنيال خواهد داشت غافل از اينکه برخي از همين دوستان چندي پيش بزرگ خود را حسين(ع) زمانه ! خوانده بودند! .
علي ايحال نوشتاري که هم اکنون مقابل ديدگان شماست مختصراً وبصورت تيتروار به برخي «شباهتهاي رفتاري» يوزارسيف و محمود احمدي نژاد اشاره خواهد کرد که ممکن است اين وجوه تشابه ميان هر شخص ديگري و يوزارسيف برقرار باشد.
الف) ساده زيستي:
يکي از اصولي که همواره در راه و رسم اولياي الهي بر آن تاکيد شده است ساده زيستي مي باشد خصوصاً براي حاکمان و سردمداران که «بايدهمانند فقيرترين سطح جامعه خود زندگي کنند» ساده زيستي يوزارسيف از آنجايي آغاز مي شود که نسبت به سوار شدن بر تخت روان به همراه زليخا اکراه مي ورزد و چه مشهور است تصاوير رئيس جمهور ايران درحال صبحانه خوردن، آنهم بر سفره اي که جز نان وپنير چيزي در سينه خود ندارد.
همان که از زبان هاي فراواني شنيد:«قيافه احمدي نژاد بدرد رئيس جمهوري نمي خورد» ولي بازهم با همان صداقتي که برآمده از روحيه انقلابي اوست اينگونه گفت:«اگر بدرد رياست جمهوري نمي خورد بدرد نوکري مردم که مي خورد!»
ب)انس با محرومان:
وقتي يوزارسيف نوجوان غذاي شاهانه قصر را ميان برده ها (که اين مسئله را در رؤيا ها هم تصور نمي کردند) تقسيم مي کرد وزمانيکه قلب خود را وقف مستمندان «تپس» کرده بود شايد اميدوار بود که روزگاري رئيس جمهوري دغدغه اول ذهني اش رسيدگي به امور محرومين ومرتفع کردن مشکلات نقاط محروم باشد.
شايد در دل مي دانست که روزگاري حاکمي با الگوبرداري از راه و روش اولياء رسيدگي به مستمندان را به يک ارزش اجتماعي تبديل مي کند. وقتي يوزارسيف نزديکترين افراد به خود را از ميان غلامان صالح و زندانيان توبه کرده انتخاب مي کرد شايد گمان مي برد که روزي احمدي نژاد به سهم خواهان هميشگي پشت پا بزند ! هماناني که امروزه به همين جرم پروژه «عبور از احمدي نژاد » را کليد زده اند!
پ) تحولگرايي:
شليد بهترين مثال براي تحولگرايي يوزارسيف زماني باشد که وي به ناحق وارد زندان زاويرا شد .زندانيان «عادت» کرده بودند که در لباس هاي کثيف زندگي کنند، «عادت» کرده بودند که وقت خود را «تلف» کنند. در اين سوي قياس مي توانيم هزاران «عادت» را بيان کنيم که نهايتاً به «تلف» شدن منابع مالي، انساني و فرهنگي مان منجر مي شد.چه عادت بدي بود وقتي برخي مسئولان سوار خودروهاي 500ميليوني مي شدند!(البته اين مسئله هنوز هم به صفر نرسيده)
يوزارسيف همت کرد وتوانست «پس از پشت سرگذاشتن مقاومت برخي زندانيان» زاويرا را به محلي براي عبادت خداي يگانه مبدل سازدو احمدي نژاد هم براي متحول ساختن اقتصاد بيمار ايران دستور جمع آوري اطلاعات آماري خانوارها را صادر کردتا در زمان « تشديد تحريم» ها بر مرد فشار کمتري وارد شود.
ت) مردمداري:
همه شاهد بودند که مردم چگونه از برخورد متفاوت يوزارسيف شگفت زده شده بودند وقتي که بدون هيچ گونه پرده و حجابي بي مهابا در ميان مردم حضور پيدا مي کرد و از نزديک بصورت «چهره به چهره» از آنان دلجويي مي نمود بهترين مثال براي درک بهتر اين مدعاست است.
و در اين سوي نوشتار محمود احمدي نژاد زمانيکه بر خودروي بدون حفاظ و روباز رياست جمهوري سوار شد وبراي مردم دست تکان داد، نموّي از شيوه برخورد بزرگان دين را به نمايش گذاشت و چه بسيار دلسوزاني که به وي اينگونه گفتند «ممکن است کائنان قصدجان شما را بکنند!» ، هم ديدند که عده اي«هرچند اندک» براي ملاقات با عزيز مصر آمده بودند و از «ظلم کائنان با سابقه طولاني!» به ستوه آمده بودند و يوزارسيف خود «جلوتر از محافظ ها» به ميان آنها آمد و وعده پيگيري داد و «پيگيري نمود».
ج) پرکاري:
چشم هاي نيمه قرمز يوزارسيف که تا پاسي از شب به همراه «کارشناسان» ساخت سيلو مشغول تهيه نقشه ها بود به خوبي گواه بر آن دارد که همواره شيوه حاکمان الهي «بايد»اينگونه باشد. اگر عکس محمود احمدي نژاد سال 83را با احمدي نژاد 87 مقايسه کنيم بخوبي درمي يابيم که اين پيري نمي تواند به جهت حتي 8ساعت و12ساعت کار فشرده در شبانه روز باشد.اين قضيه از آنجايي آب مي خورد که برخي نزديکان رئيس جمهور ايران از فعاليت حدود20ساعته وي خبر مي دهند.
ه) اعتماد به نيروهاي جوان:
يوزارسيف نزديکترين افراد خود را از ميان آناني انتخاب مي کند که در ظاهر «القاب بزرگ وتجارب طويل» ندارند اما به جهت تعهد و کارآمدي موفقيت هاي بزرگي کسب مي نمايند و مي توانند خشکسالي بزرگ مصر را کنترل کنند.چه کسي گمان مي کرد «ايناروس جوان» بتواند در امور مملکت نقش آفريني کند؟!
اعتماد به نيروهاي جوان پس از سالهاي جنگ تحميلي افول چشمگيري داشت و اين روند تا جايي ادامه يافت که در آغاز فعاليت دولت نهم کمتر ميزي حتي در رده هاي پايين به جوانان سپرده مي شد مگر« افرادي خاص! ». با روي کار آمدن دولت نهم گرايش شديدي از سوي جوانان براي اداره امور نمايان شد که بازخور رويکرد جوانگرايانه شخص رئيس جمهور ايران بود . امروزه بسياري از مديران رده بالاي کشوري از جوانان متولد انقلاب برگزيده شده اند، مشاوران جوان رئيس جمهور و استانداران روح نشاط و تحول گرايي که لازمه رشد و بالندگي است را در دستگاه ها تقويت کرده اند .
و)سفرهاي استاني:
«من بايد به تمام شهرهاي کوچک وبزرگ مصر سفر کنم» و «از وضعيت شهرهاي مختلف آگاه شوم» اين ها جملاتي بود که يوزارسيف در ابتداي سفرهاي استاني خود عنوان کرد وسرکشي به طبقات مختلف جامعه را بهترين دليل براي سفرهاي«کم هزينه» خود دانست.
از سويي در انتخابات نهم رياست جمهوري ايران کانديدايي گمنام در رسانه ها اينگونه گفت:«دولت فقط متعلق به تهران نيست!»، «دولت خدمتگزار هر دو هفته يکبار جلسه رسمي خود را در يک استان برگزار خواهد کرد و به بررسي مشکلات شهرهاي کوچک وبزرگ آن خواهد پرداخت». چرخ روزگار چرخيد و برخلاف اکثر نظرسنجي ها، همين کانديداي گمنام در رقابتي ترين انتخابات ايران پيروز شد، ديري نپاييد که وعده خود را عملي کرد و براي شروع عازم «محرومترين» استان کشور شد. سفرهاي استاني فاصله ميان دولت ومردم را به نقطه صفر نزديک کرد و گامي عظيم در جهت پيشرفت شهرهاي کوچک و بزرگ برداشته شد.البته بايد پذيرفت که تحقق صد در صدي اهداف سفرهاي رياست جمهوري مستلزم وجود نمايندگان و مديران دلسوز و پيگير در هر شهر است و متاسفانه بدليل برخي کم کاري ها برخي مصوبات دولت دست نخورده باقي مانده لکن حجم کارهاي انجام شده به قدري است که حتي بدبين ترين انسانها مي توانند از اين نواقص چشم پوشي کنند.
ن)جبهه فراگير دشمنان:
تفاوت دشمنان يوزارسيف در آن بود که برخي «خودي ها» هم در جبهه دشمنان وي قرار گرفتند. وقتي که صحبت از نابودي «آمون» که همانا از«سابقه» پرستش بالايي در ميان مردم برخوردار بود و «احترام و حرمت» خاص برايش قائل بودند به ميان آمد بسياري نظير مادر پادشاه و برخي محافظان که تا پيش از اين در جبهه خودي قرار داشتند به جمع دشمنان عزيز مصر پيوستند و شدت کينه آنان به حدي رسيد که «قصد جان يوزارسيف را کردند!» لازم بذکر است که اين دشمنان از قدرت مالي بالايي برخوردار بودند اما غافل ازاينکه «خداوند حافظ بندگان صالح خود است».
درپايان:
از آنجايي که کارساخت اين مجموعه در زمان رياست جمهوري «سيدمحمدخاتمي» آغاز گرديد فرضيه سفارشي بودن آن محکوم به شکست است لکن تاکيد مي کنم که شباهتهاي رفتاري يوزارسيف و احمدي نژاد نبايد از جانب افراد سطحي نگر بعنوان معصوميت احمدي نژاد و يا مقايسه با پيامبر الهي تلقي شود.
چهارچوب هاي اصول دين خداوند همواره در طول تاريخ ثابت بوده و هرکسي از اين روش ها که همانا دستورات صريح قرآن است پيروي کند به اولياي الهي شبيه تر خواهد بود.
خانه سوت و كور بود. انگار نه انگار كه از مراسم عقد خبري باشد؛ جشني، سروري، چيزي... مادر، عصباني كز كرده بود يك گوشه خانه. كارد ميزدي خونش در نميآمد. پدر، حرفي نميزد و خواهر مضطرب و نگران، اين طرف و آن طرف ميرفت؛ با اين حرف ميزد، با آن حرف ميزد، وسيلهاي جور ميكرد...
از اتاق در حالي كه وسايلش را آماده رفتن كرده باشد، آمد بيرون؛ عروس است و امروز بعد از ظهر مراسم عقد دارد. ولي از آرايش و آرايشگاه و لباس عروسي اثري نيست. از در كه مي خواهد خارج شود، خواهر، سراسيمه ميدود به طرفش.
- كجا ميروي؟
- مدرسه (براي درس دادن ميرفت)
- الان بايد بروي براي آرايش، بروي خودت را درست كني...
- من بروم؟ چرا؟ مصطفي من را همينطوري ميخواهد.
رفت. وقتي كه برگشت مهمانها آمده بودند. خيليها هم نيامده بودند. خوششان نميآمد.
- لباس چي ميخواهي بپوشي؟
- لباس زياد دارم.
- بايد لباس عقد باشد.
رفتند و همان سرظهر، لباس تهيه كردند. همه ميگفتند اين دختر، ديوانه شده، مصطفي جادو و جنبلاش كرده.
رسم بود داماد به عروس انگشتر هديه بدهد. مصطفي آمد. كادو هم آورد ولي انگشتر نبود. كادوي آن روز مصطفي خاطره اولين روزهاي آشنايي آنها را به يادش ميآورد. يعني چيزي حدود 9 ماه قبل. آن روزها... .
از جنگ خوشش نميآمد
آن روز، سيد غروي از غاده(همسر دکتر چمران) خواسته بود برود پيش امام موسي صدر. امام موسي را نميشناخت. سيدغروي باز هم تكرار كرد «امام موسي ميخواهند شما را ببينند». از جنگ خوشش نميآمد، از آدمهاي جنگ هم. و آن زمان، لبنان درجنگ دست و پا ميزد.

براي ملاقات با امام موسي صدر رفت به مجلس اعلاي شيعيان. گفت وگويشان كه تمام شد، قرار گذاشته بود برود پيش چمران. از جنگ بدش ميآمد، از آدمهاي جنگ هم.
شمع و اشك
هوا تاريك بود. از نوشتن كه خسته شد. نگاهش در اتاق چرخيد و ماند روي يك تقويم. امام موسي داده بود. دوازده تصوير داشت براي دوازده ماه سال. نقاشيها نام و امضا نداشتند. تصويري كه چشمش را گرفت يك زمينه سياه بود با شمعي كه نور كوچك داشت. به عربي كنارش نوشته شده بود: «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم». صبح كه شد بسيار گريه كرده بود به خاطر آن نقاشي. نميدانست مصطفايي كه اسمش با جنگ گره خورده بود، روحيهاي به اين لطافت داشته باشد.
اولين ملاقات
شروع كرد به خواندن. تمام آنچه را غاده تا به حال در روزنامهها نوشته بود، خواند. ميخواند و اشكهايش سرازير ميشد؛ از جنگ ، از ولايت، از امام حسين(ع)... .
باورش نميشد نقاش تصاوير آن تقويم، روبرويش ايستاده. اين اولين ديدارش با چمران بود.
روسري گل گلي
با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود و خانوادهاش اهل بريز و بپاش و تجمل، اما خودش از اين جور كارها راضي نبود. كادو را كه باز كرد، داخلش يك روسري قرمز با گلهاي درشت بود. اولين كادويي كه از او گرفت، حفظ كرده. نه آن روسري را، حجاب را. هنوز جمله آن روز يادش هست: «بچههاي موسسه دوست دارند شما را با روسري ببينند».
مصطفي او را محجبه كرده بود، آن هم خيلي زيبا و هنرمندانه.
ديوانه شدهاي؟
«تو ديوانه شدهاي! اين مرد بيست سال از تو بزرگتر است، ايراني است، همهاش توي جنگ است، پول ندارد، همرنگ ما نيست، حتي شناسنامه ندارد!» از وقتي صحبت ازدواج به ميان آمده بود، اين را همه ميگفتند. آرزو ميكرد اي كاش در خانواده اعيان به دنيا نيامده بود. همه سخت مخالفت ميكردند. آنها ظاهر را ميديدند و او هم در ظاهر، هيچ نداشت.

تصميمام را گرفتهام
گفتم: «بابا! از بچگي تا بيست و پنج شش سالگي، هيچ وقت شما را ناراحت نكردهام. ولي براي اولين بار ميخواهم از اطاعت شما خارج شوم». گفت: «چي شده؟» گفتم: «تصميم گرفتهام با مصطفي ازدواج كنم، عقد هم پسفردا پيش امام موسي صدر است». گفت: «اين مرد براي شما مناسب نيست. فاميلش را نميشناسيم». گفتم: «من تصميمم را گرفتهام. ميروم. امام موسي صدر كه حاكم شرعاند، اجازه دادهاند.»
پدر به سختي رضايت داد ولي مادر عصباني بود. بلند شد تا غاده را بزند.
نه ماه بود كه مصطفي را ميشناخت. عاشق او و رفتارش شده بود. با همه آنهايي كه تا حالا ديده بود، فرق داشت. كادو را كه باز كرد، شمع بود. داماد براي عروس شمع آورده بود. اگر بقيه ميفهميدند، ميگفتند: داماد ديوانه است، براي عروس، كادو شمع آورده.
صيغه عقد كه خوانده شد مهريهاش فقط قرآن كريم بود و تعهد از داماد كه غاده را در راه تكامل، اهل بيت و اسلام هدايت كند. براي مردم عجيب بود و براي فاميل عجيبتر. ميگفتند حالا قرار است عروس را كجا ببرد؟! خانه كجا گرفته؟! ديدند فقط يك اتاق است با چند تا صندوق ميوه به جاي تخت. هيچكس باورش نميشد؛ غاده و مصطفي عاشق هم شده بودند حتي اگر مصطفي به اندازه بيست سال از غاده بزرگتر باشد.