
روزهايي را پشت سر گذاشتهايم و ميگذاريم كه پر از شبهه است. پر از اختلاف و آشوب.
حق هست، باطل هم هست، اما نه صاف! نه خالص و نه روشن! كه تاريك، مخلوط و خاكستري، به رنگ شبهه!!!
آن روزها نبوديم، اما يادمان هست كه مولا ميفرمود:
« شبهه را كه شبهه ميگويند، به خاطر اين است كه شباهت با «حق» دارد. دوستان خدا در مواردي كه مطلب مشتبه است، از نور يقين و دليل هدايت كمك ميگيرند، اما دشمنان حق، گمراهي، آنان را جذب ميكند و برهانشان هم كوردلي است.»
کلیپی بسیار زیبا برای دانلود :
با فرمت 3gp
2،6 مگابایت
دانلود کلیپ تصویری یا غیر مستقیم
با فرمت wmv / کیفیت خوب
17،3 مگابایت
میرحسین هنوز در خیابان ولیعصر است!
وحدت بدون اجرای قانون غیرممکن است. حتی اگر دعوتکنندگان به قانونشکنی عذرخواهی هم کنند باز هم مسایلی از قبیل حقوق پایمال شده شهروندان باقی میماند که نظام هم نمیتواند یکطرفه آنها را ببخشد. در آشوبهاي پس از انتخابات، 37 تن از هموطنان مظلوم کشته شدهاند و آبروی نظام در جهان هتک شده است و اين هزينهی هنگفت، چيزي نيست كه به آساني چشمپوشی کرده و فراموش كنيم. كساني كه تهمت تقلب و تجاوز زدند و كساني كه بهجاي پيگيري قانوني اعتراض، طرفدارنشان را به خيابانها كشاندند، همه بايد در دادگاه محاكمه و مجازات شوند. تا وقتي مسببان آشوب، تحريككنندگان، جنايتكاران و افترا زنندگان محاكمه و مجازات نشده و قانون اجرا نشود وحدت بیمعناست و تفاهم و آشتي به معني تبرئه گناهكاران و جنايتكاران است.
خاتمی بعنوان سومین رییس دولت جمهوری اسلامی -که مدت زمان قابل ارزیابی- رییس دولت بوده است در خرداد 1376 در رقابت با ناطق نوری با اختلاف فاحشی رییسجمهور ایران شد. در ادامه به خلاصه ای از رویکردها و نتایج حوزه های مختلف دولت ایشان میپردازیم.
سیاست داخلی
دولت خاتمی با 10یا11 وزیر از حزب مشارکت که ریاستش به عهده برادر رییس جمهور بود مطمئنا حزبیترین دولت جمهوری اسلامی محسوب میشود. باز شدن فضاي سياسي از مهمترين نكات دوران اصلاحات محسوب ميشود ولي نكته اينجاست كه تيغ اين آزاديها اغلب گردن نهادهاي انقلابي چون سپاه، بسيج و یا شورای نگهبان را ميزد و اگر كسي كوچكترين انتقادي از دولت ميكرد با سیل حملات روزنامههاي زنجيرهاي به « درك نكردن پيام دوم خرداد» متهم ميشد. از توجیهات معروف اصلاحطلبان برای ناکارامدی دولت خاتمی، شعار «هر 9روز یک بحران» است. یعنی حدود 145 بحران که هیچگاه اصلاحطلبان نتوانستند اين 145 بحران را نام ببرند. البته بحرانهایی مثل قتلهای زنجیرهای، آشوبهای کوی دانشگاه، روزنامههای زنجیرهای و یا اختلافات قومی و یا رسوایی کنفرانس برلین بطور مشخص ایجاد شدند ولی در واقع ایجاد و مدیریت این پروژهها توسط عناصر دولت در خود وزارت اطلاعات و یا وزارت کشور انجام میشد تا برای به بنبست کشاندن نظام دینی در ایران حداکثر استفاده را کرده باشند. در ماجرای قتلهای زنجیرهای و انتخاب بازجوهای بیدین توسط حجاریان و عباد برای شکنجه سعید امامی و خانوادهاش و انحراف پرونده از موضوع اصلی، همگي با اطلاع خود آقای خاتمی بوده است که سازمان قضایی نیروهای مسلح در بیانیهاش مجبور شد به اطلاع خاتمی از آن جنایات تصریح کند و حتی چند قاضی و وزیر را برای روحالله حسینیان فرستاد که وساطت کنند و دیگر افشاگریهایش را ادامه ندهد. بهرحال هدف نابودی نظام بود که عباس عبدی گفت ما ترجیح میدهیم وزارت اطلاعات ضعیفی داشته باشیم و منافقین در تهران به مقر حکومت خمپاره بزند! اصلاحات که مست رای 20میلیونی بود با تحلیل غلط از انتخابات به این نتیجه رسیده بود که مردم آنها را در مقابل نظام انتخاب کردهاند و سودای براندازی از درون را در سر میپروراندند تا جایی که ابطحی مسئول دفتر خاتمی در نهاد ریاست جمهوری به روحالله حسینیان گفت: «...آقای خاتمی 20 میلیون نفر پشت سر دارد، آقای خامنهای هشت میلیون رای آورد و اگر درگیری به وجود بیاید، شما مطمئن باشید كه آقای خامنهای پیروز نخواهد شد!»
مجلس پنجم که علیرغم اکثریت جناح موسوم به راست در آن، در ابتدای معرفی کابینه به همه وزاری خوب و بد خاتمی یکجا رای داده بود، مجبور شد وزیر کشور را بخاطر فعالیتهای علیه نظام، استیضاح و برکنار کند. شدت هجمه علیه نهادهای قانونی کشور در دوران انتخابات مجلس هفتم بود که بعد از رد صلاحیتها، در مجلس، اصلاحطلبان حرفهایی علیه رهبر و انقلاب گفتند که هیچ روزنامهای جرات نکرد وقاحت آنها را منتشر کند و حرمتشکنی را به حداکثر رساندند و دولت هم اعلام کرد نمیخواهد انتخابات را برگذار کند و تعدادی از وزرا و خود خاتمی تهدید به استعفا کردند. ولی رهبر انقلاب زیر بار این حرفهای زور نرفت و گفت این انتخاباتِ قانونی هر طور شده برگزار خواهد شد. در این دوران که بعضی اصلاحطلبان صراحتا خاتمی را گورباچف ایران خطاب کردند، تلاش برای براندازی نرم با انواع و اقسام نقشهها و برنامهها اجرا شد و روزگار سختی را بر دوستداران نظام مقدس جمهورری اسلامی ورق زد که هرگز تاریخ آن را فراموش نخواهد کرد. ولی نهایتا اختلافات گروههای دوم خرداد در تقسیم قدرت با منحل شدن شورای شهر تهران بخاطر ناکارامدیِ حاصل از جنجالهای سیاسی بیفایده باعث شد تا نامیدی مردم از این جریان به اوج برسد تا انتخابات شورای شهر بعدی با رای به اصولگرایان اولین میخها به تابوت اصلاحات کوفته شود.
سیاست خارجی
درحاليكه اصلاحطلبان نقطه قوت خود را در امور خارجه و سیاست تنشزدایی میدانند ولی در واقع این وادادگی در مقابل غرب بود که مورد استقبال غربیها واقع شده بود. عقبنشینی از مواضع اصولی جمهوری اسلامی و آرمانهای امام راحلره بارها و بارها موجب دلسردی مستضعفان و نهضتهای آزادیبخش جهان از ایران شد. حتی نامهای خطاب به جرج بوش بعدها افشا شد که در آن وزیر خارجه حاضر شده بود بازای خارج کردن ایران از محور شرارت، حزب لبنان و حماس را بفروشد. در این فضا کسی جرات نداشت از آرمانهای امام و فتح قلههای جهان توسط اسلام و یا نابودی اسراییل سخن بگوید و اصلاحطلبان گمان داشتند مشروعیت و عزتشان را از غرب و توجه غرب به آنها میگیرند. بعبارت واضحتر ایران در حال هضم شدن در نظام سلطه بود. تلاش برای راضی کردن غرب از حکومت اسلامی که تضاد بنیادی با هم دارند باعث شد که ایران یکجا مستضعفان جهان و نقش آنها در سیاست و اقتصاد را فراموش کند تا جایی که در سفر خاتمی به افریقا در سال آخر ریاست جمهوریاش گفت: ایکاش سال اول به افریقا میآمدم. اوج ذلت در برابر غرب در دوران مذاکرات هستهای و قرارداد سعدآباد بود که در ایران به قرارداد ترکمنچای2 لقب گرفت و ما همه چیز را پذیرفتیم. علیرغم تمام این عقبنشینیها، امریکا باز هم ایران را محور شرارت معرفی کرد، غرب اجازه نداد حتی یک سانتریفیوژ برای تحقیقات در دانشگاه ما فعال باشد و هر روز ایران را ناقض حقوق بشر خواندند. کار به جایی رسید که ظهرهوند سفیر سابق کشورمان در ایتالیا گفت: «بعد از رسمیت جلسه سعدآباد جک استراو به نشان تحقير، در حضور وزیر خارجه پایش را روي ميز دراز كرد! و یوشکا فیش هنگام خروج از تهران با ادبیات تحقیرآمیزی گفت که به ایرانیان گفتیم که بساط خود را جمع کنند.» ما در افغانستان تمام میراث امام خمینی را فروختیم و زیر پای همپیمانان مظلوم خود یعنی مجاهدان افغان را خالی کردیم و همانند امریکا آنها را جنگطلب خواندیم تا بعد از این همه همکاری باز هم هر روز توسط امریکا تهدید به حمله نظامی شویم.
فرهنگ
بعد از سیاست داخلی، پررنگترین جنبه فعالیت دولت خاتمی حوزه فرهنگ بود. این حوزه با وزارت مهاجرانی آغاز شد. فردی که بعدها بخاطر رسوايي و شکایت مسئول دفترش و... مجبور به ترک ایران شد و امروز وزیر فرهنگ ایران، لندننشین شده و علیه جمهوری اسلامی هر روز با مصاحبههایش آب به آسیاب کشورهای استعمارگر میریزد. وی که پیگیر سیاست سمحه و سهله بود بارها اعلام کرد باید كلمهي ارشاد اسلامی از آخر نام این وزارتخانه حذف شود. با این موضعگیری وزير، دیگر نباید انتظاری از مطبوعات داشت چه آنکه آنها نیز در هجمه به مبانی جمهوری اسلامی سنگ تمام گذاشتند و در پروژههاي مختلف، روزنامههای زنجیری که با وامهای بلاعوض 4-3 میلیاردی وزارت فرهنگ، راهاندازی میشدند طبق برنامهای منظم به یک نهاد انقلابی هجمه میبردند. مهمتر از نهادها مبانی انقلاب بود؛ یکی از آنها نوشت اندیشههای امام خمینی به زبالهدان تاریخ رفته، عمادالدین باقی بشدت علیه امام خمینی سخنرانی میکرد. جالبتر اینکه مرکز نشر آثار امام، اینگونه افراد را در سالگرد امام خمینی دعوت میکردند تا سخنرانی کنند. البته آنها به کاریکاتور امام خمینی و دشنام به انقلاب اکتفا نکردند و گام را جلوتر گذاشتند و تخریب اسلام و اهلبیت را آغاز کردند. عاشورا را نتیجه خشونتطلبی پیامبر در بدر معرفی کردند و یا دین را افیون ملتها گفتند. مراجع تقلید و مقلدین را به میمون تشبیه کرده و مسخره کردند. بقدری این وقاحتها زیاد شد که بعد از دهها سال بار دیگر علمای قم دست به تحصن زدند. تا اینکه نوبت به وزیر ارشاد بعدی یعنی مسجدجامعی رسید. وی که با نام آیتالله زاده رای اعتماد گرفت همان سیاستهای مهاجرانی را ادامه داد و تنها بعضی ظاهرسازیهایی مثل افزایش نمایشگاههای قرآن را اضافه کرد. ابزار تمام تغییرات دلخواه استکبار همین فرهنگ بود لذا با برنامه عمل میکردند و در یک شتاب فزایندهای بسیاری از ضدانقلابها و افراد محارب از مسعود بهنود گرفته تا جهانبگلو و بسیاری از تودهایها و یا کانون نویسندگان در کنار حلقه کیان به صحنه مطبوعاتی کشور برگشته و علیه اسلام و مبانی انقلاب طبق برنامه در روزنامهها و مجلات متعددی مطلب مینوشتند. لذا رهبر انقلاب در آن زمان روزنامهها را پایگاه دشمن توصیف کرد. البته این جریانات فکری تنها محدود به رسانهها نبودند بلکه بسیاری از این جاسوسان فرهنگی مثل جهانبگلو بعنوان مشاور مجلس، دولت یا مشاور رییس دولت فعاليت میکردند. جریان فمینیستی نیز در این میان بشدت مشغول بود نشریات زن و یا پیام هاجر و افرادی مثل مهرانگیز کار و شیرین عبادی باعث
در این دوران فیلمهای سينمايی از لحاظ کمیت افزایش یافت ولی محتوا بشدت علیه مقدسات و مذهب بود علیرغم پیشبینی دولت مبنی بر اینکه فساد در سینما باعث افزایش تماشاچیان سینما میشود ولی بازدیدکنندههای سینما از 60میلیون صندلی در سال به نزديك 3میلیون در پایان دولت خاتمی رسید. هرچند دولت ورود ماهواره یا لوح فشرده را علت این ورشکستگی سينمای ایران مطرح میکرد ولی در واقع این دو پدیده در تمام کشورهای دنیا رخ داده است و در هیچکدام منجر به کاهش 20برابری نشده و بعبارت دیگر سینمای هیچ کشوری را نابود نکرده است. در حوزه کتاب بخاطر اینکه کمتر در معرض نمایش همگانی بود، اوضاع دین ستیزی و امثالهم به مراتب وخیمتر بود. فهرست مفصلی از این شبیخون همه جانبه فرهنگی در دوران دولت آقای خاتمی در گزارش تحقیق و تفحص مجلس هفتم آمده است که به قول سخنگوی کمیته؛ یک وانت مستندات دارد، لذا در این مختصر نمیگنجد.
اقتصاد
نقاط مثبت اقتصادي دولت خاتمي عبارت است از يكسانسازي نرخ ارز، شروع ایجاد بانكها و بيمههاي خصوصي، توسعه بورسهاي استاني و پايهريزي شبکه شتاب است. هرچند در نحوه اجراي اين موارد نقاط مبهم بسيار زيادي است خصوصا در مجوز و وام به بعضي بیمهها و بانكهاي خصوصي ولي آنچه در كل اقتصاد دولت خاتمی پررنگ است ادامه سياست تعديل اقتصادي دولت قبلي البته با هماهنگي كمتر و اختلافات بیشتر تيم اقتصادي است. بهرحال اين سياست به شكاف طبقاتي دامن زد و ضریب جینی را در سال81 به 0.42 یعنی بیشترین فاصله طبقاتی بعد از سال 62 رساند بطوري كه این بی توجهی به محرومین در دور بعدي انتخابات دامن اصلاح طلبان را گرفت. شايد علت عمده اين موضوع بيتوجهي رييس دولت به مساله اقتصاد باشد چون دغدههاي وي اغلب مسايلي همچون گفتگوي تمدنها بود، چه آنكه مقام معظم رهبري بارها در تريبونهاي عمومي از دولت خواست به مشكلات معيشتي مردم بيشتر توجه شود. مردوخی دبیر وقت هیات امنای صندوق ذخیره ارزی هم اخیرا اعلام کرد: «در دولت اصلاحات برای برداشت بیحساب و غیرقانونی از صندوق، مسابقه گذاشته بود و شرکتهای صوری بسیاری ایجاد شدند که در پناه شهرت سیاسی صاحبانش برای وامهای خارج از روال قانونی از بانکهای عامل فشار زیادی میآوردند.» بانك جهاني پول، طرح پژوهشي نقدي كردن يارانهها را به كارفرمايي وزارت رفاه ارايه كرد ولي هيچگاه دولت جسارت اجراي آن را نداشت و در پايان هشت سال هم خاتمي گفت: ايكاش هدفمند كردن يارانههاي اجرايي ميكرديم. اختلافات تيم اقتصادي خاتمي مخصوصا بعد از فوت نوربخش به اوج خود رسيد و افراد تيم اقتصادي يكديگر را متهم به فساد اقتصادي ميكردند. در اين دوران فساد اقتصادي دستگاهها بقدري زياد شد كه بعضي وزرا با گستاخي تمام از ريخت پاشهاي تشريفاتي خود دفاع ميكردند. اوج اين مسايل رشوه 15 میلیون دلاری یک آقازاده از شرکت استات اویل بود که وی از سوی پلیس نروژ تحت تعقیب قرار گرفت ولی در کشور اسلامی خودمان هرکاری دلش میخواست انجام میداد و یا دكوراسيون 1.5 ميليارد توماني اتاق وزير راه و مراسم افتتاحيه 1.7 ميليارد توماني فرودگاه نيمهتمام امام خميني که از دولتي با اين رويكرد نبايد انتظار اجراي سياستهاي ارتقاء كارايي، بهينهسازي مصرف سوخت يا اصلاح الگوي مصرف را داشت. لذا مصرف سوخت در کنار بیتوجهی دولت به شدت در حال رشد بود به طوری كه با اختلاف بسیار زیاد، بالاترین رشد مصرف سوخت در جهان را داشتیم.
البته گاهي آمار عجيب و غريب هم ارايه ميشد مثل اينكه دولت گفت سالانه رشد اقتصادي 7درصد بوده يعني طي هشت سال اقتصاد كشور 50درصد رشد داشته است در حالی که رشد چشمگیر مهاجرت از روستاها به شهرها، کاهش فعالیتهای عمرانی و طولانی شدن مدت اجرای پروژهها نشان از نقض اینگونه ادعاها داشت. آمار رسمی وزارت صنایع در پایان دولت اول خاتمی تصریح کرد که 2500 واحد صنعتی دچار بحران هستند که حدود 1500 واحد آن تعطیل شدند. تا آنجا که دكتر غنيميفرد رييس وقت خانه صنعت استان تهران در ارديبهشت 84 گفت: دولت با واردات بي رويه، توليد را نابود كرده و بيكاري و ورشكستگي صنايع را به اوج رسانده است. هرچند حسين عبده علت اين شكستها را ضعف در اجرا دانست و سياستهاي اقتصادي را بينقص خواند. نهایتا مستندات آماري بانك مركزي نشان ميدهد، تعهدات خارجي كشور شامل بدهيهاي قطعي و احتمالي كه در ابتداي دولت دوم اصلاحات يعني سال 80 حدود 20 ميليارد دلار بوده است، به بيش از 40 ميليارد دلار در پايان سال 83 افزايش يافت.
نسل خمینی
امشب که داشتم کتاب هایم را رو به راه می کردم چشمم به کتابی از شهید آوینی با عنوان " رستاخیز جان " افتاد خیلی وقت بود که می خواستم آن را مطالعه کنم، گذرا آن را تورق کردم وشروع به خواندن نمودم، این گونه شروع می شد :جهان ما جهانی است که در آن هم" التزام" و هم "عدم التزام" - "تعهد" و "عدم تعهد" - هر دو، مورد تحسین واقع می شوند چه در هنر و چه در سیاست. خیلی برایم این حرف سنگین بود. چگونه می شود از طرفی انسانی و یا هنرمندی را در التزام و یا در عدم التزام به چیزی تا حد خدایی پرستید! اما به قول شهید، التزام به چیزی؟ التزام به بی بندوباری یا عدم التزام به اخلاقیات یا بلعکس. در جای دیگر کتاب، سید شهیدان اهل قلم سخنی را از کامو نقل می کند که اینگونه نوشته شده بود : "((شاعر ملامتی)) و یا شاعر ملعون که زاده جامعه ای تجارت پیشه است... سرانجام ازنظر اندیشه کارش بدین تحجر می رسد که می پندارد فقط در صورتی هنرمند، هنرمندی بزرگ است که به مخالفت با جامعه خود، جامعه هرجه باشد برخیزد.
این فکر در اساس خود درست که هنرمند واقعی نمی تواند با جهانی که خدایش پول است همگام شود اما نتیجه ای که از آن می گیرد یعنی این که هنرمند باید مخالف هرچیزی بطورکلی ، باشد درست نیست.بدینگونه هنرمندان ما آرزو دارند که ملامتی شوند، اگر چنین نباشد وجدانشان ناراحت است و می خواهند که برایشان کف بزنند، هم سوت بکشند." نمی دانم چرا وقتی این سطور به پایان رسید بی درنگ یاد استاد شجریان افتادم همو که نوای ربنای ماه مبارک رمضانش سیقل دهنده میلیون ها روزه دار مسلمان است و آثار هنری اش مخدر روح هنردوستان ایرانی. انتخابات دهم ریاست جمهوری و حوادث قبل وبعد از آن حاوی خاطرات خوب و بدی بود که در صفحه تاریخ ایران نقش بست ، در این میان افراد با توجه به علاقه سیاسی خود بعضا جهت گیری های متفاوتی را بر له ویا علیه نظام به شیوه های مختلف روا داشتند که در این میان هنرمندان نیز از قافله عقب نماندند...مخاطب من در این یاداشت استاد شجریان است! دوست دارم از ایشان بپرسم : استاد شما که با خیلی ها فرق می کردید و بنوعی جزء خواص و چهره های ماندگار این آب و خاک بودید؟ شما چگونه توانستید به رسانه هایی همچون "بی بی سی" و "صدای آمریکا " که با پول چپاول این آب وخاک سرپا شده اند بهاء دهید و آن رسانه ها را جهت انعکاس اعتراض خود مشروع بپندارید؟ استاد شمایی که خروش نوایاتان پشتیبان میلیون ها انقلابی سال ۵۷ بود چگونه امروز خروش ۴۰ میلیون رای را نشنیده گرفتید و آن را همانند دیگر خود فروخته گان به تبلیغات رنگین استعمار واستکبار دروغین نامیدید ؟و مردم این آب خاک را از صدایتان که گاها از صدا وسیما بخش می شد محروم کردید؟ استاد زمانی که صدایتان که از "بی بی سی" بخش می شد که می گفتید: نمی خواهم صدای این خس وخاشاک دیگر بخش شود! بخود گفتم به یقین استاد حرف های رئیس جمهور را بخوبی درک نکرده؟ چرا که منظور رئیس جمهور از خس و خاشاک همان جاسوسان ، منافقان و خودفروختگانی است که منافع گروهی اشان به خون مردم نجیب ایران با هر طرز تفکر ارجحیت داده اند. استاد یقینا شما آنچنان در قلب مردم جای دارید که لازم نبود جایگاه خود را به "شاعران ملامتی" تنزل دهید! می دانید استاد زمان حال به تاریخ تبدیل می شود و رفتارهای عجولانه و احساسی ما بر تارک تاریخ ثبت خواهد شد! استاد انسان مختار است،اما آزادی اش مقدم بر حقیقت و عدالت نیست که بخواهد به بهانه آزادی بیان هر حقی را کتمان کند این عین بی عدالتی است و البته بی عدالتی و بی انصافی بزرگ آن است که شما حرف حق را نشنیده بگیرید و در جهت عکس آن ، آنهم سوار بر موج کشنده احساسات حرف دیگری بزنید. خود بهتر می دانید که "محمدرضا شجریان" یک فرد است و "استاد هنرمند مسلمان ایرانی محمدرضا شجریان" یک فرد دیگر. اولی آزاد است که هر خطایی را انجام دهد که البته ضررش را خودش خواهد دید اما شما در برار "استاد" مسئول خواهید بود، در حیطه مسلمانی باید حواستان به رفتار ، کردار، و گفتارتان باشد، شما ایرانی هستید و مواضع شما پای میلیون ها ایرانی نوشته خواهد شد چرا که شما فرد ایرانی شناخته شده ای در دنیا هستید! و هنرمند که مسئولیتی بس سنگین خواهد بود نام محمدرضا شجریان را مزین کرده. استاد بهتر نیست کمی به این القاب ومسئولیت های آنها توجه می کردید و سپس آنگونه احساسی اعلام موضع می کردید. استاد شما ماندگارید اما بگذارید بدون نقص ماندگار بمانید وخود را کمتر هزینه خودفروختگان بکنید!!!
پژواکی در پاسخ آقای شجریان
کنون اما برادر جان
تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت :
" تو از آیین انسانی چه میدانی ؟ "
که با یک این چنین شیطان آدمخوار ، دمخواری ؟
چگونه باورت دارم که این سان باورش داری ؟
نشسته با چنین دیوی ، فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه
و با آن لحن شورانگیز و با مزه
برایم شعر می خوانی : (( تفنگت را زمین بگذار )) ! ؟
تفنگم را برادرجان اگر یک دم به روی خاک بگذارم
زمینِ میهنت را دیو خواهد خورد
و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد برد.
تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست ؟
برای جاودانه ماندن میهن
برای آن که دیگر بار اهریمن
اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ
حسابش را به تیغ تیر بسپارم
به چنگالش رد شمشیر بگذارم !!!

با سریال تاریخی ، رزمی و تم هایه های عاشقانه که انصافا زیبا ، جذاب و حرفه ای ساخته شده است !
اما این لایه های اولیه فیلم است در لایه های بعدی چیزهای دیگری نهفته است .
حقیقت اینه كه صهیونیسم ، از هر حربه ای برای رسیدن به هدفهاش استفاده می كنه. یه مثال می زنم تا این موضوع رو بهتر متوجه بشید.
عبارت «موش» كه سال ها در اروپا ، خطاب به یهودیان گفته می شد ، نه با مقابله به مثل یهودیان كه طی یك جریان فرهنگی - رسانه ای ، در مدت چند سال عملآ از بین رفت. چطور؟ اكثر ما انیمیشن «میكی موس» كه بازگو كننده ماجراهای موشی زیرك در مقابله با توطئه های دشمن بود را دیده ایم. بخش اول عبارت Mici Mouse (كه به معنای «میكی موشه» است) یعنی Mici ، در ذهن واژه Mike (مخفف میكائیل كه از اسامی عبرانی است) را تداعی میكند و از سوی دیگر واژه Mice ، به معنی جمع كلمه Mouse یعنی موش هاست و در كل ، در دل نام این انیمیشن ، ارتباطی چندگانه بین موش و یهود نهفته است. این موش زیرك و دوست داشتنی ، آنچنان در دل های بینندگان نفوذ می كند كه دیگر تركیب «موش كثیف» ، تركیبی ناخوشایند و ناچسب به نظر می رسد.
در موردی دیگر كه بیشك شاهكار انیمیشن سازی جهان است یعنی «تام و جری» ، پیروز بلامنازع داستان ، همیشه «جری» یا كاركتر موش است. تا جایی كه بیننده آرزو می كند كاركتر «تام» یا گربه نیز هر از چندگاهی پیروز شود. ولی گوبا قرار است این یك سرنوشت محتوم و غیرقابل تغییر تاریخ باشد كه همیشه «موش» پیروز خواهد بود ؛ موشی كه در خود بار معنایی یهودی را نهفته دارد.
به هر حال كودكانی كه طی دو یا سه دهه پیش این انیمیشن ها را تماشا می كردند ، اكنون بزرگسالانی هستند كه دیگر عبارت «موش كثیف» به معنای «یهودی» مفهومی ندارد و در اروپای ضدیهود ، «موش كثیف» تركیبی نامأنوس بوده و موش به عنوان موجودی دوست داشتنی ، زیرك و مهربان ، بار معنایی جدیدی یافته است.
پس می بینیم كه هیچ چیز ، اون چیزی نیست كه ما فكر می كنیم و صهیونیست ها ، كم كم دارن عقاید و تفكرات ما رو به نفع خودشون تغییر می دن. حالا به این مقدمه نسبتآ طولانی ، می رسیم به بحث اصلی خودمون یعنی «سریال جومونگ». جومونگی كه همچون موسی (ع) در خانه فرعون (امپراطور) رشد و نمو می كند ، برعلیه وی می شورد و در نهایت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه ای پهناور (كه گذر موسی (ع) از رود نیل را تداعی میكند) ، به سرزمین خالی از سكنه (!) پدرانش یعنی چوسان قدیم (ارض موعود) وارد می كند.
چو سان در ذهن عبارت «جو سان - Jew Sun» یعنی خورشید یهود را متبادر می سازد و ماجرا آنجا شگفتآور میشود كه خورشید در تورات ، نماد ارض موعود یا سرزمین مادری باشد! چوسان كه ارض موعود شد ، منجی این قوم - جومونگ - نیز راهبی یهودی می شود (Jew Monk = راهب یهودی) و پایه های ابتدایی امپراطوری خود را در جو لبن (Jew Lebun = لبنان یهودی) بنا می كند. در اكثر واژه های كلیدی این افسانه كره ای ، «جو» و یا چیزی شبیه آن (كه دقیقآ با همین تلفظ ، در زبان لاتین به معنای یهودی است) به كار رفته است. شایان ذكر است لازم نیست دقیقآ املای این لغات صحیح باشد. چراكه در عمل هم ممكن نیست. بلكه نویسندگان این افسانه كوشیده اند از اسامی و یا كلماتی بهره ببرند كه بیشترین شباهت را با اسامی و مفاهیم یهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزامآ املاء - اهداف صهیونیستی عناصر پشت پرده این مجموعه را در ذهن بینندگان نهادینه كند. جالب اینكه بیشتر این عبارات ، اسامی خاص هستند تا درصورت ترجمه و دوبله به زبانهای دیگر ، تغییر نكنند.
البته آنچه ذكر شد ، سوای موارد متعدد نمادگرایی تصویری - صهیونیستی این سریال است. اگر نقشه چوسان قدیم كه بر روی پوست ترسیم شده را دیده باشید ، فقط كافیست تا نقشه فرضی ارض موعود صهیونیست ها (نیل تا فرات) را قبلآ دیده باشید تا از این شباهت بی اندازه به شگفت آیید. همچنین در زمینه سكانسهای مختلف این سریال ، ستاره شش گوش و یا تصاویر متعدد پرچم هایی با نقش خورشید كه نماد ارض موعود صهیونیست هاست مواجه می شوید.
از اینها كه بگذریم ، نقش «كابالا» یا عرفان و سنت شفاهی یهود و پیشگویی هایشان در این سریال غوغا میكند. گویا قرار نیست هیچ تصمیمی ، بدون اذن پیشگوهای زن این سریال انجام گیرد. لابد آنها هم حداقل یك «نوستراداموس» یا «ربی یهودا» ، «اری مقدس» ، «ربی شمعون» و دیگر كابالیست های یهودی لازم دارند تا برایشان ، واقعه 11 سپتامبر را پیشگویی كند و از آینده روشن قومشان بگوید. تأكید بسیار بر مسئله پیشگویی ، پرده از نیتی شوم و شیطانی برمیدارد كه آن چیزی جز نامگذاری دهه دوم قرن بیست و یكم به نام دهه كابالا نیست. آنچه در این سریال و دیگر فعالیت های فرهنگی - رسانه ای یهود به آن پرداخته می شود ، آماده سازی ذهن مردم جهان برای پیاد شدن مفاهیم دلخواهشان است. همانگونه كه فیلم ها ، سریال ها و آوازه خوانیهای سبك متال و ... دهه نود ، جهان را برای ورود به عصر ترانس مدرنیسم كه همان Satanism و یا شیطان پرستی بود ، آماده كرد.
جومونگ كه گویا «ماشیح یهود» بوده و قومش نیز همان فرزندان برتر خداوند هستند ، ارتباطی تنگاتنگ با تورات و تلمود دارد. آنگونه كه همواره مورد عنایت الهی است و حتی همچون پیامبران بنیاسرائیل (طالوت و داوود) ، خداوند به او روش بافت و ساخت زره را آموخته و سربازانش با تعدادی كم ، بر دشمنان بسیار خود از امپراطوری چینیها (هان) پیروز می شود.
نقش زنان در این سریال (اعم از كاركترهای مثبت و منفی) ، انسان را به یاد پیامبران زن هفتگانه یهود و یا حداقل دیگرانی چون ریوقا ، ساره ، یائل و ... می اندازد. شخصیت بانو «سوسانو» ، بسیار شبیه «دبورا» پیامبر زن یهودی است كه بنابر فصل های 4 و 5 كتاب شوفطیم از مجموعه عهد عتیق ، بر سربازان سیسرا پیروز می گردد و یا اقدامات تجاری وی ، «گراسیا ناسی» زن تاجر معروف یهودی و عامل اصلی نفوذ یهودیان در دربار عثمانی را در خاطر زنده می كند. بانو سویا (همسر جومونگ) نیز كه ابتدا به اسارت می رود ، ولی پس از بازگشت به خاطر اهداف عالیه قوم همسرش ، از معرفی مجدد خود سرباز می زند ، شما را یاد داستان «هدسه» كه بنابر فیلم صهیونیستی «یك شب با پادشاه» ، به زور از خانه عمویش مردخای ربوده شد و به همسری خشایار شاه درآمد ، میاندازد.
در بررسی شخصیت های زن این سریال ، از هدسه كه با نفوذ در دربار ایران ، مقدمات قتل 77000 ایرانی را فراهم نمود بگذریم (كه شرح آن در دفتر استر از مجموعه عهد عتیق آمده است) ، به یاد «ركسلانه» یا «خرم سلطان» یهودی می افتیم كه با نفوذ در دربار سلیمان ، پادشاه عثمانی به همسری وی درآمد و با قتل ولیعهد «مصطفی» ، بالاخره منجر به قتل سلطان سلیم دوم و شعله ور شدن آتش فتنه جنگ های ایران و عثمانی شد. در دیالوگهای این سریال ، فراوان عبارات آوارگی ، اسارت ، سرزمین مادری و تاریخی ، كوچ و ... به چشم می خورد كه همگی یاأور فرازهایی از تورات است.
جومونگ برای دفاع از خود ، حق دارد از سلاح های نامتعارف زمان خودش مانند شمشیر فولادی ، بمب های آتشزا و ... برعلیه دشمنان خود استفاده كند. تا جایی كه بیننده ، این برتری تسلیحاتی را نوعی حق مسلم وی می داند كه حاصل هوشمندی و تخصص كارگزاران اوست. همانگونه كه باید صدها كلاهك اتمی رژیم صهیونیستی را به رسمیت بشناسد.
![]()
دشمن اصلی جومونگ ، امپراطوری چینی ها یا همان «هان» است كه سربازهایش ، با پری كه بر روی كلاهخودهایشان دارند ، بیشباهت به جنگاوران مسلمان نیستند. منطقی هم به نظر می رسد. باید در مقابل نفوذ روزافزون اقتصادی چینی های كومونیست در مقابل ایالات متحده كه 80 درصد ثروتش در اختیار جمعیت حداكثر 6 درصدی یهودیان است ، ایستاد. یكی از این راه ها ، قدرت گرفتن كره به عنوان متحد امریكا و اسرائیل در حیاط خلوت چین است.
توجه بیش ار حد این سریال به مقوله تجارت ، بی شك برای یهودیان زرپرست ، زیبندهتر است تا شینتویستها و مائویستهای روح گرای شرق آسیا. شاید هم صهیونیست نمی تواند قبول كند كه پیروان مكتب كومونیسم (چین) ، امروز اینگونه در اقتصاد آزاد جهان جولان دهند. لابد كره هم به عنوان همپیمان ایالات متحده و اسرائیل ، با توجه بیش از حد به مقوله تجارت در این افسانه تازه ساز (!) ، به دنبال ایجاد مقدمات فرهنگی جهت سرازیر نمودن هرچه بیشتر تولیدات خود در كشورهای هدف (مانند ایران) است. چرا كه مناسبات اقتصادی 12 میلیارد دلاری بین ایران و كره و نیز داشتن مقام سوم صادرات به ایران ، چشم طمع چشم بادامیهای كرهای را هرچه بیشتر به سوی این مرز پرگهر جلب كرده است.
این در حالی است كه نوادگان جومونگ ، بارها در مجامع بین المللی هم داستان با امریكا و اسرائیل ، فعالیتهای صلحآمیز هسته ای ما را محكوم نموده اند. نمی دانم چرا باید بازارمان را در اختیار كشوری بگذاریم كه حقوق مسلم ما را قبول ندارد. البته این تنها گذاره اقتصادی - تجاری این مجموعه نیست. بلكه موارد دیگری همچون نقش شركت گوگل در القاء تبلیغات غیرمستقیم نیز در این سریال مشهود است. آنجا كه قرار است امپراطوری نوبنیاد جومونگ «گوگوریو» نام گیرد ، بیننده را به یاد تبلیغات و شایعات گسترده مبنی بر تأسیس كشوری به نام گوگوروا ( gogooroa ) در جزیرهای G شكل (لوگوی اصلی شركت گوگل) در اقیانوس آرام از سوی مدیران گوگل میاندازد.
البته با تمام تلاش و زبردستیای كه نویسندگان و دستاندركاران كرهای - اسرائیلی این مجموعه به خرج دادند ، هیچگاه نخواهند توانست اسامی برخی شخصیت ها و كاركترهای این سریال مانند «مگول» ، «یاگاك» و «ماگاك» را كه از دیدگاه ترمینولوژی یا اصطلاح شناسی ، همان «مغول» ، «یأجوج» و «مأجوج» خودمان هستند را با پوشش فرهنگی بپوشانند. چرا كه همواره در پشت این اسامی ، قتل ف غارت ، خونریزی و توحش نهفته است. البته این افراد ، بد نیست بدانند كه مردمان این سرزمین ، همان صاحبان فرهنگی هستند كه مغول ها را مسلمان نمودند و همچنین بنابر برخی تفاسیر ، این ذوالقرنین یا كوروش ایرانی بود كه اسلاف و اجداد آنها یعنی یأجوج و مأجوج را از این سرزمین بیرون راند.
لینك های مرتبط:
جومونگ و نجات بخشی بنیاسرائیل
بازتاب سریال افسانه جومونگ در جامعه

«همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز بشناس، اهل آن برايت آشكار مي گردد.»
*. حرف دل من از زبان سید مصطفی میر محمدی
بدون هيچ گونه اغراق و جانبداري بايد اين حقيقت را پذيرفت که مردم با مشاهده سريال يوسف پيامبر(ع) و با بررسي شيوه مديريتي و رفتار يوزارسيف ، ناخودآگاه به ياد احمدي نژاد مي افتند. البته بيان اين نکته هزينه هايي نظير تهمت همسان خواندن احمدي نژاد و حضرت يوسف(ع) را براي نگارنده بدنيال خواهد داشت غافل از اينکه برخي از همين دوستان چندي پيش بزرگ خود را حسين(ع) زمانه ! خوانده بودند! .
علي ايحال نوشتاري که هم اکنون مقابل ديدگان شماست مختصراً وبصورت تيتروار به برخي «شباهتهاي رفتاري» يوزارسيف و محمود احمدي نژاد اشاره خواهد کرد که ممکن است اين وجوه تشابه ميان هر شخص ديگري و يوزارسيف برقرار باشد.
الف) ساده زيستي:
يکي از اصولي که همواره در راه و رسم اولياي الهي بر آن تاکيد شده است ساده زيستي مي باشد خصوصاً براي حاکمان و سردمداران که «بايدهمانند فقيرترين سطح جامعه خود زندگي کنند» ساده زيستي يوزارسيف از آنجايي آغاز مي شود که نسبت به سوار شدن بر تخت روان به همراه زليخا اکراه مي ورزد و چه مشهور است تصاوير رئيس جمهور ايران درحال صبحانه خوردن، آنهم بر سفره اي که جز نان وپنير چيزي در سينه خود ندارد.
همان که از زبان هاي فراواني شنيد:«قيافه احمدي نژاد بدرد رئيس جمهوري نمي خورد» ولي بازهم با همان صداقتي که برآمده از روحيه انقلابي اوست اينگونه گفت:«اگر بدرد رياست جمهوري نمي خورد بدرد نوکري مردم که مي خورد!»
ب)انس با محرومان:
وقتي يوزارسيف نوجوان غذاي شاهانه قصر را ميان برده ها (که اين مسئله را در رؤيا ها هم تصور نمي کردند) تقسيم مي کرد وزمانيکه قلب خود را وقف مستمندان «تپس» کرده بود شايد اميدوار بود که روزگاري رئيس جمهوري دغدغه اول ذهني اش رسيدگي به امور محرومين ومرتفع کردن مشکلات نقاط محروم باشد.
شايد در دل مي دانست که روزگاري حاکمي با الگوبرداري از راه و روش اولياء رسيدگي به مستمندان را به يک ارزش اجتماعي تبديل مي کند. وقتي يوزارسيف نزديکترين افراد به خود را از ميان غلامان صالح و زندانيان توبه کرده انتخاب مي کرد شايد گمان مي برد که روزي احمدي نژاد به سهم خواهان هميشگي پشت پا بزند ! هماناني که امروزه به همين جرم پروژه «عبور از احمدي نژاد » را کليد زده اند!
پ) تحولگرايي:
شليد بهترين مثال براي تحولگرايي يوزارسيف زماني باشد که وي به ناحق وارد زندان زاويرا شد .زندانيان «عادت» کرده بودند که در لباس هاي کثيف زندگي کنند، «عادت» کرده بودند که وقت خود را «تلف» کنند. در اين سوي قياس مي توانيم هزاران «عادت» را بيان کنيم که نهايتاً به «تلف» شدن منابع مالي، انساني و فرهنگي مان منجر مي شد.چه عادت بدي بود وقتي برخي مسئولان سوار خودروهاي 500ميليوني مي شدند!(البته اين مسئله هنوز هم به صفر نرسيده)
يوزارسيف همت کرد وتوانست «پس از پشت سرگذاشتن مقاومت برخي زندانيان» زاويرا را به محلي براي عبادت خداي يگانه مبدل سازدو احمدي نژاد هم براي متحول ساختن اقتصاد بيمار ايران دستور جمع آوري اطلاعات آماري خانوارها را صادر کردتا در زمان « تشديد تحريم» ها بر مرد فشار کمتري وارد شود.
ت) مردمداري:
همه شاهد بودند که مردم چگونه از برخورد متفاوت يوزارسيف شگفت زده شده بودند وقتي که بدون هيچ گونه پرده و حجابي بي مهابا در ميان مردم حضور پيدا مي کرد و از نزديک بصورت «چهره به چهره» از آنان دلجويي مي نمود بهترين مثال براي درک بهتر اين مدعاست است.
و در اين سوي نوشتار محمود احمدي نژاد زمانيکه بر خودروي بدون حفاظ و روباز رياست جمهوري سوار شد وبراي مردم دست تکان داد، نموّي از شيوه برخورد بزرگان دين را به نمايش گذاشت و چه بسيار دلسوزاني که به وي اينگونه گفتند «ممکن است کائنان قصدجان شما را بکنند!» ، هم ديدند که عده اي«هرچند اندک» براي ملاقات با عزيز مصر آمده بودند و از «ظلم کائنان با سابقه طولاني!» به ستوه آمده بودند و يوزارسيف خود «جلوتر از محافظ ها» به ميان آنها آمد و وعده پيگيري داد و «پيگيري نمود».
ج) پرکاري:
چشم هاي نيمه قرمز يوزارسيف که تا پاسي از شب به همراه «کارشناسان» ساخت سيلو مشغول تهيه نقشه ها بود به خوبي گواه بر آن دارد که همواره شيوه حاکمان الهي «بايد»اينگونه باشد. اگر عکس محمود احمدي نژاد سال 83را با احمدي نژاد 87 مقايسه کنيم بخوبي درمي يابيم که اين پيري نمي تواند به جهت حتي 8ساعت و12ساعت کار فشرده در شبانه روز باشد.اين قضيه از آنجايي آب مي خورد که برخي نزديکان رئيس جمهور ايران از فعاليت حدود20ساعته وي خبر مي دهند.
ه) اعتماد به نيروهاي جوان:
يوزارسيف نزديکترين افراد خود را از ميان آناني انتخاب مي کند که در ظاهر «القاب بزرگ وتجارب طويل» ندارند اما به جهت تعهد و کارآمدي موفقيت هاي بزرگي کسب مي نمايند و مي توانند خشکسالي بزرگ مصر را کنترل کنند.چه کسي گمان مي کرد «ايناروس جوان» بتواند در امور مملکت نقش آفريني کند؟!
اعتماد به نيروهاي جوان پس از سالهاي جنگ تحميلي افول چشمگيري داشت و اين روند تا جايي ادامه يافت که در آغاز فعاليت دولت نهم کمتر ميزي حتي در رده هاي پايين به جوانان سپرده مي شد مگر« افرادي خاص! ». با روي کار آمدن دولت نهم گرايش شديدي از سوي جوانان براي اداره امور نمايان شد که بازخور رويکرد جوانگرايانه شخص رئيس جمهور ايران بود . امروزه بسياري از مديران رده بالاي کشوري از جوانان متولد انقلاب برگزيده شده اند، مشاوران جوان رئيس جمهور و استانداران روح نشاط و تحول گرايي که لازمه رشد و بالندگي است را در دستگاه ها تقويت کرده اند .
و)سفرهاي استاني:
«من بايد به تمام شهرهاي کوچک وبزرگ مصر سفر کنم» و «از وضعيت شهرهاي مختلف آگاه شوم» اين ها جملاتي بود که يوزارسيف در ابتداي سفرهاي استاني خود عنوان کرد وسرکشي به طبقات مختلف جامعه را بهترين دليل براي سفرهاي«کم هزينه» خود دانست.
از سويي در انتخابات نهم رياست جمهوري ايران کانديدايي گمنام در رسانه ها اينگونه گفت:«دولت فقط متعلق به تهران نيست!»، «دولت خدمتگزار هر دو هفته يکبار جلسه رسمي خود را در يک استان برگزار خواهد کرد و به بررسي مشکلات شهرهاي کوچک وبزرگ آن خواهد پرداخت». چرخ روزگار چرخيد و برخلاف اکثر نظرسنجي ها، همين کانديداي گمنام در رقابتي ترين انتخابات ايران پيروز شد، ديري نپاييد که وعده خود را عملي کرد و براي شروع عازم «محرومترين» استان کشور شد. سفرهاي استاني فاصله ميان دولت ومردم را به نقطه صفر نزديک کرد و گامي عظيم در جهت پيشرفت شهرهاي کوچک و بزرگ برداشته شد.البته بايد پذيرفت که تحقق صد در صدي اهداف سفرهاي رياست جمهوري مستلزم وجود نمايندگان و مديران دلسوز و پيگير در هر شهر است و متاسفانه بدليل برخي کم کاري ها برخي مصوبات دولت دست نخورده باقي مانده لکن حجم کارهاي انجام شده به قدري است که حتي بدبين ترين انسانها مي توانند از اين نواقص چشم پوشي کنند.
ن)جبهه فراگير دشمنان:
تفاوت دشمنان يوزارسيف در آن بود که برخي «خودي ها» هم در جبهه دشمنان وي قرار گرفتند. وقتي که صحبت از نابودي «آمون» که همانا از«سابقه» پرستش بالايي در ميان مردم برخوردار بود و «احترام و حرمت» خاص برايش قائل بودند به ميان آمد بسياري نظير مادر پادشاه و برخي محافظان که تا پيش از اين در جبهه خودي قرار داشتند به جمع دشمنان عزيز مصر پيوستند و شدت کينه آنان به حدي رسيد که «قصد جان يوزارسيف را کردند!» لازم بذکر است که اين دشمنان از قدرت مالي بالايي برخوردار بودند اما غافل ازاينکه «خداوند حافظ بندگان صالح خود است».
درپايان:
از آنجايي که کارساخت اين مجموعه در زمان رياست جمهوري «سيدمحمدخاتمي» آغاز گرديد فرضيه سفارشي بودن آن محکوم به شکست است لکن تاکيد مي کنم که شباهتهاي رفتاري يوزارسيف و احمدي نژاد نبايد از جانب افراد سطحي نگر بعنوان معصوميت احمدي نژاد و يا مقايسه با پيامبر الهي تلقي شود.
چهارچوب هاي اصول دين خداوند همواره در طول تاريخ ثابت بوده و هرکسي از اين روش ها که همانا دستورات صريح قرآن است پيروي کند به اولياي الهي شبيه تر خواهد بود.
خیلی جالب است کسانی که ذره ای تعصب دینی و مذهبی ندارند، به فلسطینی ها که می رسند غیرتشان برای اهل بیت گل می کند و با این ادعا که فلسطینی ها و بچه های حماس، ناصبی و جسارت کننده به اهل بیت هستند، حمایت از آنها را نا لازم می دانند. خشکه مقدس هایی هم هستند که کربلا و نجف را در اشغال شیطان بزرگ می بینند اما رگ غیرت شان تکان نمی خورد ولی وقتی به مردم فلسطین که ده روز است سیدحسن نصرالله شیعه دارد برایشان گلو پاره می کند می رسند، به یاد حرمت ائمه می افتند. کاش یک نفر پیدا می شد که از این جماعت بپرسد اینها چه ناصبیهایی هستند که دشمن ترین رژیم با مکتب تشیع، یعنی رژیم وهابی سعودی، بیش تر از هر رژیمی به نابودی و شکست شان مشتاق است.
حالا گیرم که فلسطینیها، دشمن اهل بیت باشند. کدام یک از دو رفتار زیر در دراز مدت می تواند آنها را به اهل بیت علاقه مند کند: حمایت پیروان اهل بیت از آنها در برابر آدمکشان صهیونیست یا تنها گذاشتن آنها در برابر این خونخواران؟
به هر حال، این ادعا که فلسطینی ها، ناصبی هستند، دروغ محض است و از جنس دروغهای شاخداری همچون خرید زمین فلسطینی ها توسط یهودیها است.
بیشتر مردم فلسطین، پیرو مذهب شافعی هستند و اتفاقا، ابوعبدالله محمدابن ادریس شافعی، رهبر این فرقه، متولد غزه بوده است. در مورد شافعی بودن مردم فلسطین می توانید به این منبع رجوع کنید:
«الموسوعة المیسرة فی الادیان و المذاهب المعاصرة، مانع بن حماد الجهنی، ج 2، ص ۱۲۴»
جالب اینجاست که در میان فرقه های چهارگانه اهل سنت، نزدیک ترین فرقه به تشیع از نظر علاقه و احترام به اهل بیت و احکام فقهی، همین فرقه شافعی است.
و اما در میان خبرهای منتشر شده از تهاجم رژیم صهیونیستی، خبری بود که دقت در آن نشان دهنده علاقه مندی مردم فلسطین به اهل بیت پیامبر است: بمباران مسجد علی ابن ابی طالب واقع در محله الزیتون شهر غزه، توسط جنگنده های اسرائیلی در روز ۱۰ دی. بله! مسجد علی ابن ابی طالب!
مدعیان ناصبی بودن مردم فلسطین، به این سئوال جواب دهند که چگونه مردمی می توانند هم لعنت فرستنده به اهل بیت باشند و هم آنقدر برای آنها احترام و تقدس قائل باشند که نام شان را بر مساجد خود بگذارند؟(۲)
در مورد شبهه ناصبی بودن مردم فلسطین، شهید مطهری در سال ۱۳۴۹ سخنانی داشته اند که در ادامه آن را می خوانیم:
«يك وقتی شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است، يك وقتی ديدم يك كسی میگفت: اين فلسطينيها ناصبی هستند. ناصبی يعنی دشمن علی عليه السلام. ناصبی غير از سنی است. سنی يعنی كسی كه خليفه بلا فصل را ابوبكر میداند و علی عليه السلام را خليفه چهارم میداند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است. میگويد پيغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنی برای اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشوای چهارم میداند و علی را دوست دارد. ناصبی يعنی كسی كه علی را دشمن میدارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است، نجس است. ما با ناصبی نمیتوانيم معامله مسلمان بكنيم. حال يك كسی میآيد میگويد اين فلسطينيها ناصبی هستند. آن يكی میگويد. اين به آن میگويد، او هم يك جای ديگر تكرار میكند و همين طور. اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار میگيرند. هيچ فكر نمیكنند كه اين، حرفی است كه يهوديها جعل كردهاند. در هر جايی يك حرف جعل میكنند برای اينكه احساس همدردی نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند. میدانند مردم ايران شيعهاند و شيعه دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است، برای اينكه احساس همدردی را از بين ببرند، اين مطلب را جعل میكنند. در صورتی كه ما يكی از سالهايی كه مكه رفته بوديم، فلسطينيها را زياد میديديم، يكی از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت من شيعه هستم، اين رفقايم سنیاند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان میگفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد(۱) معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شيعهام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور میكند و میگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبیاند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين میگويند، شنيديد وظيفهتان چيست.»(۲)
(این سخنرانی را از اینجا دریافت کنید)
دو تن از رهبران جنبش جهاد اسلامی فلسطین، شهید دکتر فتحی شقاقی و شهید محمود شحادة به مذهب شیعه، در سالیان اخیر گرایش مردم فلسطین به تشیع بسیار چشمگیر بوده است چندانکه طبق یک آمار در حال حاضر حدود 70000هزار شیعه فلسطینی در مناطق اشغالی وجود دارد.
پی نوشت:
۱- چريك فلسطينی كه در چند عمليات هواپيما ربايی شركت داشت.
۲- شهید مطهری، آشنایی با قرآن، جلد۴، پاورقی صفحه ۳۲. این گفتار را که شهید مطهری در ضمن تفسیر سوره نور در مسجد الجواد بر زبان آورده اند .
به فرض که اقلیتی نادر از مردم فلسطین کافر و یا حتی ناصبی باشند، به دلیل آیه 60 از سوره "توبه" بر هر مسلمانی واجب است که در مواقعی و بنا بر مصالحی خاص، حمایت مادی و مالی خود را از کفار دریغ ندارند.
چند وقت پیش رادیو فـــردا (وابسته به کنگرهی آمریکا) می گفت:
"آنچه که در جمهوری اسلامی (و نه ایران!) روز ملی فناوری هستهیی خوانده میشود، دیروز در سراسر کشور توسط نیروهای دولتی جشن گرفته شد..."
حالا تاثیر منفی این نوع خبر خواندن را با عبارت زیر مقایسه کنید:
"روز ملی فناوری هستهیی دیروز در سراسر ایران جشن گرفته شد."
و من تصور میکنم اگر مدتی بگذرد، در مورد خلیج فارس هم خواهند گفت: "حوزهی آبی نسبتاً بزرگی که توسط ایرانیان خلیج فارس خوانده میشود!" کما اینکه سیاستهای متحجرگرایانهی کنگره برای ایزوله کردن ایران، احتمالاً تا همین حد نیز پیش خواهد رفت. جایی که جوانان و شهروندان ایرانی نیز در بسیاری از موارد، باورشان شده که ایران یک کشور منزوی است. نگاه نمیکنند به اینکه ایران بزرگترین شریک تجاری آسیایی ایتالیاست، سومین شریک تجاری بزرگ فرانسه در خاورمیانه است، بزرگترین شریک تجاری سوییس در خاورمیانه است، بزرگترین شریک تجاری چین در خاورمیانه است و حتی هنوز با شرکتهای خصوصی آمریکا، رابطهی تجاری دارد.
اصلاً کسی به این خبر توجه دارد که ایران بزرگترین شریک تجاری آسیایی و بزرگترین شریک تجاری نفتی نروژ است؟ کشوری که هر جا اپوزیسیونهای داخلی و خارجی میخواهند پیشرفت را مثال بزنند و از قضا بابت افتضاحات سیاسی، اقتصادی و حقوق بشری آمریکا هم نمیتوانند نام این کشور را بیاورند، به نروژ اشاره میکنند که مرفهترین کشور دنیاست. فارغ از اینکه هیچ کس یادش نمیماند این کشور پادشاهی، تنها 4 میلیون نفر جمعیت دارد!!
بسیاری از مردم ما از روی شانتاژهای خبری سیانان و بیبیسی باورشان شده که تحریمهای اقتصادی سهگانهی شورای امنیت، کشور را دچار مشکل کرده. هرچند باید پذیرفت که افزایش 50 تا 100 درصدی قیمتها و گرانی غیرقابل چشمپوشی فعلی، نتیجهی فضاسازی روانی در مورد همین تحریمهاست. اما شما کدام محصول آمریکایی، هلندی، نروژی یا آلمانی را نیاز دارید که در بازار پیدا نمیکنید؟
از نستله و کوکاکولا و اوربیت و ژیلت بگیرید تا نوکیا و مرسدس بنز.
اگر ما واقعاً تحریم شدهایم، پس 15 بازیکن آمریکایی NBA در لیگ بسکتبال ایران چه میکنند؟ اگر ما تحریم شدهایم، IPHO 2007 چه بود که در اصفهان برگزار شد؟ اگر ما تحریم هستیم، چرا پاکستان (به عنوان ناامنترین کشور آسیای غربی و بزرگترین شریک تجاری آمریکا در منطقه) برای مسابقات تنیس جام دیویس، به ایران میآید؟
اگر ما تحریم هستیم، رابرت تیت انگلیسی چهار روز است در ایران چه میکند؟ اگر ما تحریم هستیم، چه طور آلمان و انگلیس و هلند و بلژیک حاضر میشوند برای مسابقات جهانی دوچرخهسواری به ایران بیایند؟ اگر ما تحریم شدهایم، چه طور ورشکاران آمریکا، فرانسه، برزیل، کانادا، چک، شیلی، اسلواکی، کرواسی و... برای جام جهانی شمشیربازی به کیش میآیند؟
اگر ما تحریم هستیم، چه طور ژاپن به عنوان عزیزترین رفیق آمریکا در آسیای شرقی، وارادتش از ایران را 98 درصد افزایش میدهد؟
دفتر نمایندگی آلمانی شرکت بیم در تهران از کجا آمده است؟
انها می خواهند ما را منزوی کنند ولی نمی توانند قدرت ما را نادیده بگیرند !!
مطمئناً همان رسانههایی که خبر تحریم شدن ایران را به صورت 24 ساعته و در دویست بخش خبری تکرار میکنند و پیروزمندانه خبر از منزوی ساختن ایران میدهند، خبر انفجار در شیراز و هر خبر دیگری که نشان از ناآرامی یا نارسایی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی در ایران داشته باشد را هم با تمام قوای رسانهیی خود پوشش میدهد. چرا کمی فکر نمیکنیم و از ذهنمان استفاده نمیکنیم؟ این همه ظاهربینی و فریب خوردن از رسانههای پرزرق و برق تا کجا گریبان ما را خواهد گرفت؟
آیا فکر کردهایم که این رسانههای به اصطلاح آزادیخواه و مستقل، با خبر تظاهرات میلیونی علیه بوش نیز همانگونه برخورد میکنند که با خبر سقوط هواپیما در تهران؟ آیا این رسانههای مستقل که هیچ خبری را سانسور نمیکنند و تابع هیچ قدرت و تطمیعی هم نیستند، خبر تولید داروی آنژی پارس و گاما اینترفرون یا به فضا فرستاده شدن کاوشگر امید را نیز پوشش خبری میدهند؟
تا زمانی که الگوی جامعهی متمدن و مترقی برای ما، کشوری باشد که جنایت و جرم از سر و رویش میبارد، مطمئناً رسانهی محبوب ما هم همان بیبیسی خائنی خواهد بود که نام خلیج فارس را به چند دلار میفروشد و مولانا و رودکی و ابنسینای ما را عرب میخواند.
فقط اگر یک زمان تصور کردهاید که رسانههای غربی، بسی مستقل و آزاداندیش هستند، بد نیست نگاهی به این مقاله بیندازید تا متوجه شوید که یک شرکت آمریکایی در آن واحد، چند روزنامه و شبکهی تلویزیونی را اداره میکند و در قالب شبکههای مستقل و بیطرف، به خورد مردم میدهد!
به نام خدای مهربان
در رابطه با همسران پیامبرصلی الله علیه وآله یکی از دوستان سوال کرده بودند می خواستم در مورد این مطلب بنویسم :
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه وآله در سن 25 سالگی با بیوه زن 40 ساله به نام حضرت خدیجه سلام الله علیها ازدواج کردند وبه شدت به ایشان علاقه داشتند
پیامبر عزیز اسلام تا زمانی که ایشان زنده بودند هرگز ازدواج دیگری نداشتند در حالی که در آن زمان این مسئله عادی بود و از لحاظ عرفی یک مساله مقبولی نزد مردم آن زمان بود.
بقیه ازدواجهای پیامبر اسلام تقریبا در 10 سال آخر عمر شریفشان که سن ایشان از پنجاه گذشته بود صورت گرفت که این ازدواج ها جنبه عاطفی و سیاسی داشته است .
چند مورد آنها :
در میان همسران پیامبر صلی الله علیه وآله جز عایشه همه قبلا شوهر کرده بودند و ایشان فقط از حضرت خدیجه و ماریه دارای فرزند بودند .
بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه وآله به هنگام ازدواج بیش از پنجاه سال داشتند بنابر این هیچ بهره ای از نظر جمال نداشتند
مثل ( زینب دختر خزیمه )
در بعضی موارد ازدواجهای ایشان جنبه سیاسی دینی داشته است مانند ازدواج با دختر عمر و ابو بکر به این دلیل بود که قبیله بزرگ آنها به اسلام جذب گردند این در حالی بود که حفصه شوهر اولش خنیس از دنیا رفته بود وعمر خود نیز پیشنهاد کرد که با او ازدواج کند .
اکثر ازدواجهای پیامبر عزیز اسلام بخاطر سر پرستی از همسران شهدا ویا غیر شهدا بوده است که آن حضرت
اول خود پیش قدم می شدند و مردم را تشویق می کردند تا این کمبود اجتماعی به طور طبیعی حل گردد .
مانند ازدواج با ام سلمه که شوهرش در جنگ احد مجروح و شهید شد.
و همچنین ازدواج با زینب دختر خزیمه که شوهرش عبیده بن حارث در جنگ بدر شهید شد در پرتو این ازدواج فرزندان شهدا در پرتو پدر مهربانی چون پیامبر صلی الله علیه وآله بدون احساس هیچگونه حقارت بزرگ شدند .
ازدواج با ام حبیبه یا رمله ( دختر ابو سفیان ) که در اوج قدرت او با او مخالفت و به اسلام مشرف شد و با
عبدالله بن جحش اسدی ازدواج کرد که او هم بعد مسلمان شد و همراه او با کاروان هجرت به سوی حبشه به حبشه رفت ولی شوهرش تحت تاثیر محیط مسیحی ، مسیحی شد اما ام حبیبه مسیحیت قبول نکرد و
همسرش او را تنها گذاشت ، ام حبیبه نمی توانست در حبشه بماند نمی توانست برگردد به مکه چرا که پیامبر به مدینه هجرت کرده بود و در مکه اگر می خواست برود باید اسلام را رها می کرد ولی او هرگز حاضر نشد از اسلام خارج شود
پیامبر اسلام به خاطر اینکه زن شرافتمند و با آبرویی را در راه خود مورد تهدید می دید از او خواستگاری کرد در حالی که او هنوز در حبشه بود
این ازدواج محرمانه بود ونجاشی پادشاه حبشه به نمایندگی از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه وآله عقد کرد و مهریه اش را داد بعد در سال هفتم هجری همراه مهاجران به مدینه رفت .
ازدواج پیامبر با جویریه که به پیشنهاد خود جویریه صورت گرفت
او از خویشان بنی مصطلق بود و این ازدواج باعث شد تا این قبیله جذب اسلام شود
زن های پیامبر هر کدام خانه ای گلی کوچک وچه بسا بسیار ساده بودند که در آنها زندگی می کردند
این بود حرمسرای پیامبر صلی الله علیه وآله که دشمنان از خدا بی خبر در مورد داشتن حرم سرا برای آن حضرت یاوه هایی بی اساس گفته اند .
به گفته یکی از دانشمندان :
من هر گاه به یاد خانه و زندگی محمد (ص) می افتم که جوانی و کمال را با بیوه زنی پنجاه تا هفتاد ساله گذرانده و در پیری با بیوه زنانی جا افتاده و بچه دار چون ام سلمه و زینب دختر خزیمه ، مادر بینوایان و حفصه سر کرده ؛ و خانه اش گلی و خوراکش ساده بود ، نمی توانم از افسوس خودداری کنم که محمد (ص) می توانست ، زنانی زیباتر از آنان داشته باشد و زندگی بهتر از این ، و نیز هرگاه سخنان نویسندگان را می خوانم که از امور جنسی محمد (ص) سخن می گویند و سخن از حرمسرا به میان می آورند ، نمی توانم از شرم ، پریشان نشوم ، که یک انسان حتی نویسنده تا کجاها می تواند ننگین شود و به خاطر مصلحتی زشت ، سیمای حقیقی زیبا را که فخر انسان است و سرمایه تاریخ ، به چنین پلیدی ها بیالاید. (حریت و حقوق زن ، صفحه 45)
راستش چند وقت بود هوس کرده بودم ادعای پیامبری کنم .با خودم گفتم هرچه زودتر بهتر.
در نتیجه برای اینکه زمان از دست نرود در زیر اصول و آموزه های دین خود را بر می شمارم
اگر مایل بودید به دین من ایمان بیاورید :
* من پیامبر روشنفکری هستم و خودم را خاتم نمی دانم شما حتی می توانید به پیامبرانی
که بعد از من مبعوث می شوند ایمان بیاورید !!
* در آئین من هیچ قاعده و قانون و فقهی وجود ندارد و کلا آدم باید دلش پاک باشد .
* اصولا در فرایند تکامل داروینی میمون تبدیل به انسان شده و عقل بشر کامل شده و بشر
خودش برای خودش تصمیم گیری می کند . دین برای وقتی بود که انسان هنوز میمون بود .
* قدرت بشر از همه قدرت ها فراتر است و بشر نباید زیر بار هیچ قدرت دیگری قرار گیرد .
اصولا خدایی وجود ندارد که قدرت مطلق باشد , خدا زائیده ذهن بشر است !
* در دین من نه تنها حقوق زن و مرد با هم برابر است بلکه
حقوق همه چیز با همه چیز برابر است حتی حقوق حیوانات و درختان و سنگ ها نیز
با انسان برابر است و حقوق گاوها نیز در اعلامیه حقوق گاوها بیان شده
و مردها نیز حق دارند به فرزندان خود شیر بدهند و حتی حق دارند حامله شوند.
* دین نباید مانع آزادی بشر شود . دین نباید مانع صلح و گفتگو شود .
دین نباید باعث خشونت شود . دین من با جنگ و تفنگ مخالف است حتی اگر برای گفتن
حقی باشد . دین نباید مانع برقراری دموکراسی شود زیرا
دموکراسی بهترین و بالاترین چیز است .
* در دین من به جای رسیدن به مناطق محروم باید روزنامه زنجیره ای چاپ کنیم و
فقط دموکراسی و آزادی را تبلیغ کنیم . همچنین همه انسان ها باید با هم گفتگو تمدن ها
کنند و همه دختر و پسر ها باید با هم در حال گفتگو تمدن ها باشند . مخصوصا
دخترکان ایتالیایی در اولویت هستند و حتما باید مورد گفتگوی تمدن ها واقع شوند .
* در دین من هیچکس نباید مجازات شود نه اراذل و اوباش نه مفسدین اقتصادی
نه جاسوس ها زیرا انسان کرامت دارد .
* در دین من هیچ چیز مقدس نیست الا آزادی ( به خصوص از نوع بیانش ) .
شما آزاد هستید به همه چیز توهین کنید اما اگر دستگیر شدید همکیشانتان می توانند
برای دفاع از مقدس ترین مقدس ها ( یعنی آزادی ) آشوب و غوغا به پا کنند ,
درب دانشگاهها را بشکنند و عکس هر کس را دوست دارند پاره کنند یا آتش بزنند تا شما
آزاد شوید .
* در دین من قیمت گوجه فرنگی از همه چیز مهم تر است . مهم نیست که مسلمانان در
دنیا کشته می شوند و مقولاتی چون شرف و عزت و استقلال به هیچ وجه اهمیت ندارند
تنها گوجه فرنگی است که اهمیت دارد .
اگر چیزی یادم آمد به لیست فوق اضافه خواهم کرد و کلا این لیست همیشه باز است ...
در روايتي كه از اميرمؤمنان(ع) نقل شده است :
يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب [ به منطقه عربي خاور ميانه] خواهند آمد.
عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عربها در آن موقع كجا خواهند بود؟
فرمود: در آن زمان عربها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.
از آن حضرت سؤال شد: آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟
فرمود: نه، تا زماني كه عربها زمام امور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميمهاي جدّي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عربها پيروز و متّحد خواهند گرديد، ونيروهاي كمكي از سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچمهايشان نوشته شده است: «القوّة»*. عربها و ساير مسلمانان همگي مشتركاً براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد و با يهوديان خواهند جنگيد و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابله با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشتهها عبور كنند.
آنگاه فرمود:
و عربها سه بار با يهود ميجنگند، و در مرحلة چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه ميافكند.
بعد از آن فرمود:
به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته ميشوند تا جايي كه حتّي يك نفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند.
*(( واعدوالهم ما استطعتم من قوه ))
را ديده ايد بر پيراهن هايمان ، پس منتظرمان باشيد !!
فرانسیس فوکویاما پژوهشگر و تاریخ نگار ژاپنی الاصل تبعه ی آمریکاست . وی با شخصیتی نیمه سیاسی – نیمه فلسفی دارای سابقه ی کار در اداره ی امنیت امریکا و نیز تحلیلگر نظامی در شرکت رند از شرکتهای وابسته به پنتاگون می باشد .
فوکویاما در کنفرانسی که 21 سال پیش یعنی سال 1986 در اورشلیم برگزار شد به ترسیم اندیشه سیاسی شیعه پرداخت . او در این کنفرانس که بازشناسی هویت شیعه نام داشت ، شیعه را به پرنده ای بلند پرواز تشبیه نمود که یک بال آن سبز و بال دیگر آن سرخ است . او بال سبز را عدالتخواهی دانست که ریشه در انتظار و بال سرخ را شهادت طلبی عنوان کرد که ریشه در حادثه عاشورا دارد . فوکویاما گفت شیعیان زرهی نیز بر تن دارند به نام ولایت فقیه که آنها را شکست ناپذیر نموده است .
فوکویاما در ادامه با بیان اینکه شیعیان فاو را تسخیر کرده اند ، می گویند اینها می روند تا کربلا و پس از ان قدس را هم بگیرند ؛ از اینرو می بایست با دادن امتیازاتی به ایران جنگ را متوقف نمود .
وی راه برخورد با این جریان را تضعیف ولایت فقیه می داند . او می گوید در صورت تضعیف ولایت فقیه ، رفاه طلبی جای شهادت طلبی را می گیرد و پس از اندیشه عدالتخواهی و انتظار نیز از جامعه رخت بر می بندد .
جالب آنکه در دوران سازندگی یکی از اساتید و استراتژیستهای آمریکایی بعنوان جامعه شناس هلندی با روادید این کشور به ایران می آید و پس از 8 ماه اقامت در ایران نسخه ای برای عوامل استکبار در ایران می پیچد .
او سالهای 70 تا 72 را سالهای اندلسیره کردن ( ترویج فساد اخلاقی )
سالهای 72 تا 74 را سالهای ترویج سکولاریزم ،
سالهاس 74 تا 76 را سالهای واتیکانیزه کردن ( عدم دخالت روحانیون در سیاست )
سالهای 76 تا 78 را مقطع بالکانیزه کردن ایران یعنی تکرار سرنوشت جمهوریهای یوگسلاوی و شوروی برای ایرانیان برمی شمرد .پرچمدار سکولاریزه کردن ، واتیکانیزه کردن و بالکانیزه کردن ایران نیز آقایان مهاجرانی ، منتظری و سروش می باشند .
این استراتژیست سالهای 78 تا 80 را سالهای شعار اصلاحات ،
سالهای 80 تا 82 سالهای حقوق بشر ( به سرکردگی شیرین عبادی )
سالهای 82 تا 84 را زمان طرح شعار لیبرالیسم ،
و سالهای 84 تا 86 را زمان آمادگی برای نبرد نهایی می داند . نبردی که به گفته ی فوکویاما در سال 2007 اتفاق می افتد .
و اکنون سال 2007 از راه رسیده است سالی که آمریکا در باتلاق عراق فرو رفته است و ارزشهای او مانند لیبرال دموکراسی دیگر برای جوانان مسلمان جاذبه ای ندارد .
در مقابل این جبهه مردمی با دو بال شهادت طلبی و عدالتخواهی که زره پولادین ولایت فقیه زمان را بر تن نموده و آماده است تا عاشوايي ديگر را رقم بزند .
*اگر خوب نگاه كنيم مي بينيم حركاتي را كه در طي اين سال ها در جريان بوده و اگر صحبتي مي كرديم ما را مبتلا به درد توهم توطئه مي دانستند
ولي ببينيد صحبت هاي سردسته متفكران دشمنانمان را بلكه به خود بياييم
غافل نباشيم از دشمنانمان كه ان ها سخت در تلاشند.
تمام باغبونها دور باغ خودشون رو حصار و پرچین می کشن و هیچ کسی اونها رو بابت این کارشون سرزنش نمی کنه ؛ چرا که کمتر باغ بی حصاریه که برای صاحبش میوه و محصول به جا بذاره .
هیچ کسی با نام و بهانه آزادی دیوار خونه خودش رو بر نمی داره و حتی شبها در حیاط خونش رو باز نمیذاره . هیچ صاحب گوهری هم ، زیور آلات خودش رو بی حفاظ، در معرض دید رهگذران قرار نمی ده تا بدرخشه و جلوه کنه و چشم و دل اونها رو محصور کنه
اگه در شیشه هر عطری رو نبندی ، شمیم دل نواز عطرش از بین می ره .اگه در مقابل پنجره ات توری نزنی ، از نیش پشه ها در امان نخواهی بود .
وقتی راه ورود پشه ها رو می بندی، در حقیقت خودت رو " مصون "میکنی ، نه "محدود".در ودیوار هر خونه ای یک پناه محسوب میشه نه قید و بند
قرآن میگه:{ زنان خود آرایی و خود نمایی و عشوه گری نکنند ، تا مورد آزار و اذیت بیمار دلان قرار نگیرند}اگه برای همین مصون موندن خودت رو پوشوندی دیگه ذهنت به تو خرده نمی گیره و اگر هم کسی خرده گرفت سخن بی منطق و از روی نا آگاهی ارزشی نداره.
حجاب اومده که زن در جامعه حضور داشته باشه و گرنه در خلوت که حجاب معنا نداره.
زن بخاطر ارزش و کرامتی که داره ، باید محفوظ بمونه و خودش رو حراج نکنه و در بازار سودا گران شهوت به ظاهر . . .، خود رو به بهای چند نامه و نگاه و لبخند نفروشه.البته نمیشه و نباید منکر عشق شد که مفصلش باشه برای بعد.
زن بخاطر عصمتی که داره و میراث دار پاکی مریمه ، نباید بازیچه هوس و گناه بشه .دزدان ایمان و غارتگران شرف فراوانند .
سادگی و خامی محضه که کسی خودش رو در معرض دید و تماشای نگاه های مسموم و چشمهای ناپاک قرار بده ، به دلبری بپردازه و خیال کنه رهزنان عفاف رو به وسوسه نمی اندازه و از زهر نگاه ها و نیشهای پشه شهوت در امان می مونه!
هر شاخه که از باغ ، برون آرد سر در میوه آن طمع کند ، راهگذر
خراب کردن دیوار حیا ، برداشتن پرده عفاف و بازگذاشتن پای دیو شهوت نشانه تاریک مغزیست نه روشنفکری! علامت جاهلیته نه تمدن!
می گویی نه؟!به طومار کسانی بنگر که پس از رسوایی و بی آبرویی با دو دست پشیمانی بر سر غفلت خویش میزنند و بر جهالت خود لعنت می فرستند و راه بازگشتی از میانه لجنسرای فساد ندارند .
دوست من!کسی که از "جماعت رسوا " نگریزه ، " رسوای جماعت" میشه!اونکه ایمان رو به لقمه ای نان می فروشه یا بهانه بچه اش رو بهانه می کنه !
اونکه "کودک عفاف خودش رو " جلوی صد ها گرگر گرسنه رها میکنه ؛ روزی پشت دیوار ندامت اشک حسرت بر دامن پشیمانی می ریزه و در آخرت هم به آتش بی پروایی برگرفته از حماقت خودش می سوزه .
دوست من ! از همون اول که جامه عفاف سفید وشفافه ، نباید گذاشت چرکابه گناه بر اون بپاشه.
و دست آخر اینکه حجاب ؛ راه ارتباط دل تو با دل زهراست.
یا حق

ببخشید بدلیل نسبتا طولانی بودن پست در ادامه مطالب متن را کامل ببینید
رئيس جمهور با چشماني اشك آلود، بعد از 44 سال، بر دستان معلم كلاس اول خود بوسه زد.
![]() |
آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ"Die Erkla"rung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.

این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز"..........................................................
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود...
باید بگویم که اوایل مقاله کمی مبهم به نظر می رسد. در(1)و(2) به نظر می رسد که به نوعی عملگرایی یا پراگماتیسم از نوع اسلامی!- که همیشه وظیفه شناسی ،خوب بودن ،مثبت بودن، و ...! را یگانه راه حل برای بیرون شدن از مشکلات می داند- دعوت می کند و در جای دیگر مقاله در (3) درباره سیستم صحبت می کند و اینکه سیستم پیاده شده در مالزی- ظاهرا- قابل قبول نیست و باید سیستمی در خور فرهنگ خود بیابیم که در این صورت وارد نظریه پردازی و سیستم سازی شده است.
بگذریم. ابتدا در مورد بخش اول و دوم چند جمله ای بنویسم : سوالی که همیشه برای من مطرح بوده این است که چرا در دنیای قدیم- پیشا مدرن- مردم تا این حد توقع رشد زندگی از لحاظ مادی- آن هم به استناد و استعانت عقلانیت- و حل شدن مشکلات به تبع آن را نداشته اند؟ این جملات را از مذهبی و غیر مذهبی بارها شنیده ایم که «چرا مملکت درست نمی شود؟» ،« چه سیستمی باید پیاده کرد تا مملکت آباد شود و مشکلات حل شود؟» گویی می توان متوقع روزی بود که دولتی – مثلا یک دولت اصلاح طلبِ جامعه مدنی طلب و یا یک دولت اصولگرای عدالتخواه مثل دولت احمدی نژاد- بیاید و تمام مشکلات حل شود به طوری که اگر بعد از آن کسی از این کشور گزارش تهیه کند همه بگویند همه مشکلات ما حل شده است، ما هیچ مشکلی نداریم!
جالب است همه در دنیای جدید تمناهایی مشترک دارند، مثلا:« برنامه ریزی ای که بتواند همه مشکلات "بیرونی" ما را حل کند که به تبع آن "درون" ما به آرامش برسد.»
آیا این آرزو با واقعیت وجود انسان قابل جمع است؟
این همان چیزی است که بعضی متفکران بدین صورت بیان می کنند:« انسان قدیم برای حل مشکلات بیشتر" درون" خود را تغییر می داد و انسان جدید بیشتر "بیرون" را»
بیهوده نیست که هیچ گاه در زمان صفویه یا فلان امپراطور در چین و یا فلان شاهزاده در اروپا شورش مدارس یا حوزه های علمی را نمی بینیم ولی در دنیای مدرن راه براه دانشجویان برای "تغییر وضع موجود" به خیابانها می ریزند- و جالب است که این دانشجو چه در ایران باشد و چه در چین یا هر جای دیگر درخواستهایش و یا "تمناهایش" پیشاپیش معلوم است یا دموکراسی است یا آزادی و...-
اصلا جنبش دانشجویی محصول دنیای مدرن است و البته این نشانه فهم بالای دانشجو نسبت به جامعه نیست چرا که آنهایی که در مدارس در گذشته درس می خواندند هم دارای درک بالاتری نسبت به جامعه بودند.
همه انسان ها در دنیای مدرن در" اتمسفری از اندیشه های خاص" زندگی می کنند بدون آن که خود بدانند.
آن دانشجویی که به خیال تغییر وضع موجود به خیابان می آید در حقیقت " ادامه دهنده وضع موجود" است نه تغییر دهنده آن.
با تجربه ای که از سال68 – یعنی سال شروع برنامه های توسعه- تا کنون دارم بحث را ادامه می دهم. در آن سالها اگر خواننده این سطور به خاطر داشته باشد روزی چند ساعت برق می رفت ، مردم غذاهایی ساده می خوردند ، ساده می پوشیدند و همه آرزوی کشوری را داشتند که حداقل قطعی برق نداشته باشد و برای یک کیلو گوشت کوپنی مجبور نباشند دو ساعت در صف بایستند. الان را با آن زمان مقایسه کنیم مردم به لحاظ " آرامش روانی " بلاشک اگر در وضعیت بدتری نباشند شرایط بهتری هم ندارند.
قطعی برق نیست اما مشکلات دیگر- و از آن بسیار مهم تر آرزوهای جدیدتر- جای آن را گرفته ،کافیست سری به خیابانهای پر ترافیک بزنیم تا ببینیم که مثلا مشکل کمبود بزرگراه های شهری- که میلیاردها ریال هزینه برای کشور خواهد داشت- اعصاب برای شهروندان باقی نمی گذارد.صفهای پشت دستگاههای خودپرداز بانکها که قرار بوده کار مردم را آسان نمایند و...
آن روز نارضایتی بود امروز هم نا رضایتی.
اما به هر حال مردم آرزوی ماشین شیک اروپایی را داشتند، آن به دست آمد اما به دنبال خود هزینه ها ومشکلاتی را هم آورد. مردم تمنای دستگاه های پیشرفته الکترونیکی که با حسرت در فیلم های اروپایی می دیدند را داشتند، به دست آمد اما مشکلات خاص خود را هم آورد.
اما باز هم مردم در انتظارند: "در انتظار آن که مشکلات پایان یابد و شاید به آرامشی دست یابند."
اما آیا این انتظار به سر خواهد آمد؟
آیا جامعه وقتی به محصولات تکنولوژیک جدیدتر،خانه های شیک آمریکایی،لباس، مد آمریکایی و در یک کلام آرزوهای جدیدتر- شاید کم کم باید مراکز عیش و نوش را هم به این لیست بیفزاییم- برخورد کرد باز هم احساس تشنگی نخواهد کرد؟
آیا می توان جایی این قطاری که با سرعت در جامعه به راه افتاده را متوقف کرد؟ در این مورد در آینده بیشتر سخن خواهم گفت.
هیچکس نمی گوید قطعی برق نیست، پیکان و ژیان، سمند و پرشیا شده و تغذیه و... نیز بهتر شده، چرا که آن چیزی که بدست آوردیم در مقابل انبوه آرزوها رنگ می بازد.
چرا این گونه است؟ بهتر است علل آن را بررسی کنیم:
یکی از علت های این مساله را باید پدیده" اختلاف طبقاتی" دانست چرا که کسی وضع خود را با ده سال پیش خود نمی سنجد که بهبود یافته بلکه آنچه که یک شهروند ایرانی را در عذاب می گذارد آن است که هنوز در چشم جامعه نسبت به آنهایی که قبلا از آنها پایین بود هنوز هم پایین تر است
، شاید هم پایین تر رفته است.
اما اگر در جامعه عدالت اجتماعی برقرار شود مشکلات حل خواهد شد؟
پس بهتر است به آنهایی که مشکل اقتصادی ندارند و جز طبقه مرفه جامعه به حساب می آیند هم نظری بیاندازیم.
به راحتی می توانیم نارضایتی را در چهره آنها بخوانیم چرا که تجربه نه فقط در ایران بلکه در خود کشورهای اروپایی هم نشان داده است که با بالا رفتن سطح مادی، توقعات به شدت بالا می روند ضمن آن که در صورتی که سطح رفاه مادی با برنامه های توسعه به حد خاصی برسد لذت گرایی در جامعه به شدت افزایش خواهد یافت.
آیا جمهوری اسلامی می تواند با ارائه برنامه هایی کسانی را که برای گذران وقت به سواحل دبی و یا آنتالیا می روند – که بلاشک از این که نمی توانند در کشور خود به این تمتع دست یابند ناراضی اند- ارضا کند؟
رشد اقتصادی کشور با روند فعلی بی هیچ شبهه نه به استقلال کشور ختم خواهد شد و نه به رفاهی که به رسیدن به فرهنگی متعالی کمک کند،پایان آن فقط تمتع بیشتر خواهد بود، به زبان ساده :عیاشی.
البته عیاشی و دنیا طلبی همیشه بوده و قدمت آن برابر با عمر بشر است اما مهم آن است که برخلاف دوران ماقبل مدرن، امروزه عقلانیت ابزاری کاملا در خدمت آن است.
اگر دیروز افرادی عیاشی می کردند آن را تئوریزه نمی کردند،تمتع در گذشته پشتوانه فرهنگی آن چنانی نداشت اما امروز" استیل زندگی امریکایی" دارای پشتوانه ای قوی از فیلسوفان،روانشناسان،اقتصاد دانها و اهل سینما و... است.
چگونه می توانیم به جوانی که تازه در جامعه پا گذاشته بباورانیم که آمریکا با بزرگترین صنایع دنیا ، با برترین تکنولوژی روز ، دانشگاه هایی با اساتید طراز اول در حتی علومی مانند روان شناسی فلسفه و نه فقط علوم فنی ، با عظیم ترین کمپانی سینمایی دنیا و... در باب انسان حرفی کمتر از ما مسلمانان دارد؟ حقیقتا کار دشواری است.
برگردیم به بحث.فرض را براین بگذاریم که تیر چراغ برق را هم با وظیفه شناسی به موقع ساختند اما آیا همه مشکلات حل خواهد شد؟
با مباحث مطرح شده در بالا آیا می توان نتیجه گرفت که نه مشکلات تمامی خواهد داشت و نه سطح توقعات قابل کنترل خواهد بود؟
آیا وظیفه شناسی می تواند در مقابل سرعت و شتاب- که از پارامترهای مهم دنیای مدرن است- دوام بیاورد و چنان پابه پای تحولات پیش رود که هیچ شهروندی احساس نکند چرخ های جامعه به کندی می چرخد؟ یا اصلا باید به جای " نسخه اخلاقی پیچیدن" برای مسائل توسعه، درباره اصل توسعه بیشتر تامل کرد؟
به اعتقاد نگارنده باید دراین باره اندیشید که چه تکنولوژی ای باید وارد کشور شود و این که جامعه تا چه حد تحول و به تبع آن چه حد از التهاب را باید برای ورود تکنولوژی متحمل شود، ضمن آن که بسیاری از تکنولوژی های کنونی نه تنها به رفاه جامعه کمک نمی کنند بلکه به عکس مردم را بیش از پیش گرفتار کرده و بیشتر وقت آنها را می بلعند، تنها کاری که بسیاری از صنایع فعلی انجام می دهند آن است که بر پیچیدگی زندگی آن هم بدون هیچ ثمره ای می افزایند و البته کمپانی های سازنده این صنایع برای ادمه حیات به کسی اجازه نمی دهند در این گونه مسائل تفکر کند.
با تشکر فراوان از اقا يونس
ادامه دارد
نكتهي ظريفي در طراحي لوگوي فيلم ۳۰۰
اگر نگاهي به لوگوي فيلم 300 بياندازيد عدد 3 را مشابه حرف Z انگليسي نوشته اند و دو عدد صفر را دقيقاً به اندازهي يك دوم طول كاراكتر Z يا همان عدد 3 رسم كردهاند. شما اگر دو عدد صفر انگليسي را به صورت كوچك بنويسيد، به حرف o (اُ) تبديل ميشود. كه تداعي كننده عدد 300 انگليسي است يا نشان دهندهي كلمهي Zoo به معني (وحش) يا (باغ وحش) است.
اگر در ديكشنري ريشه شناسي به ريشهي Zoo مراجعه كنيد، اولين معادلي كه در اختيار شما قرار ميدهد، كلمه ي Wild به معني وحشي يا جنگلي است.
غرض يادآوري اين نكته بود كه بدانيد روزي چند نفر موضوع اين فيلم را كه در ارتباط با لشكركشي خشايار شاه به يونان ميباشد، مترادف با كلمهي Zoo مي بينند.که این از شيطنت طراحان پوستر فيلم در به كار بردن رنگ قرمز و نوع چيدن كاراكترهاي عدد 300 است.
میخواستم برم دانشگاه... ایستادم سر خیابون تا تاکسی بگیرم. یک پراید نگه داشت. همینکه تو ماشین نشستم متوجه شدم راننده Cd یک خواننده زن رو تو ضبطش گذاشته. به راننده گفتم لطف میکنید رادیو رو بگیرید؟ جواب داد:رادیو نداره! گفتم: پس لطف میکنید ضبط رو خاموش بفرمایید؟راننده با غر و لند صدای ضبط روکمی پایین آورد. یکی از مسافرها هم بدجوری به من نگاه می کرد!
مشغول طی مسیر بودیم تا اینکه ناغافل یک دست انداز وسط خیابان ظاهر شد و ماشین تکانی آنی خورد. راننده که بخاطر کم کردن صدای ضبطش منتظر بهانه ای برای خالی کردن مکنونات قلبی اش نسبت به نظام بود شروع به بد و بیراه گفتن به انقلاب و دولت کرد. خوب بهانه ای گیرش آمده بود؛ دست انداز!!!
میگفت: خدا پدر شاه رو بیامرزه، چه خدماتیکه به این ملت نکرد! اون روزها اینقدر بدبخت نبودیم! الان ملت مثل [...] پشیمونه که قدر شاه رو ندونست! وقتی از تمجید و ستایش از شاه خسته شد شروع به نثار کردن رکیکترین فحشها به آخوندها و حکومت کرد. شانس آوردم که تلفن همراهش به صدا در آمد. ربع ساعتی را پشت فرمون ماشین با عیالش مشغول رد و بدل کردن دل و قلوه بود. در این مدت مشغول فکر کردن بودم که روی چه حساب و فرمولی این راننده بد دهن و دهها نفر دیگر جمهوری اسلامی را اینگونه مورد طعن و لعن خویش قرار می دهند؟
چند نفری از دربار شاه را در ذهنم مرور کردم ؛ اشرف پهلوی خواهر هرزه شاه که نفر اول مافیای قاچاق مواد مخدر در کشور و نیز از دایر کنندگان مراکز متعدد فساد بود که
سرمایه انبوهی از مردم بینوا را تاراج کرد.
؛ فرح همسر شاه که از بانیان اصلی جشنهای 2500 ساله(یکی از کارهای جشن :لازم است بدانیدبرای هر وعده غذا هواپیمایی به پاریس رفته و برای مهمانان از بهترین رستوران پاریس غذا می اوردن!!!) و جشن هنر شیراز بود که برگزاری این جشنها شیرازه اقتصاد مملکت را از هم پاشاند ؛ هویدا، نخست وزیر شاه که بهایی مسلک بود و معتقد بود اقتصاد مملکت با وجود نفت نیاز به تولید ندارد و عملا اقتصادی کاملا مصرفی را نهادینه کرد ؛ نصیری ، گماشته شاه در سازمانیکه خود شاه به کمک موساد و سیا آنرا تاسیس کرد یعنی ساواک، که در آن بسیاری از زنان و مردان انقلابی کشته یا بطرز فجیعی شکنجه شدند.
فکر کردم که آیا سفره های مردم در سالهای پیش از سال 57 با سفره های آنها در دوران پس از پیروزی انقلاب یکسان بوده؟ بقول "مرتضی عزت شاهی" (کسیکه بیشترین و شدیدترین شکنجه ها را در زندانهای مخوف شاه تحمل نمود) که میگفت: قبل از انقلاب آبگوشت و برنج غذای خیلی لوکسی بود ولی الان سر هر سفره ای این غذاها یافت میشود. آیا روزنامه های قبل از انقلاب مانند روزنامه های پس از انقلاب میتوانستند اینقدر آزادانه دولتمردان را به باد انتقاد گیرند؟ و اینکه کدامیک از مسئولان حکومت پهلوی اینقدر با مردم جامعه تحت حکومتشان نزدیک بوده اند بطوریکه امروز حتی مردم روستاها و شهرهای کوچک هم رییس جمهور و وزرا و وکلای خود را براحتی میبینند و میتوانند مشکلاتشان را با آنها در میان بگذارند. در زمان حکومت شاهنشاهی هزاران پزشک خارجی و مستشار بیگانه در کشور اجازه رشد به متخصصان داخلی را نمیدادند و عملا تبدیل به کشوری وابسته شده بودیم.
قبل از انقلاب وابستگی ایران به کشورهای خارجی به حدی بود که دو شاه پهلوی را مستقیما خود انگلیس و آمریکا ابتدا گماشتند و سپس برکنارشان کردند و به جزیره موریس و کشور مصر فرستادند(بخوانید تبعید کردند). اما امروز ایران اسلامی قدرت اول منطقه و بدون وابستگی به هیچ ابرقدرت و غیر ابرقدرتی است با آنکه با گذشت تنها 27 سال و با وجود تحریمهای متعدد و جنگ پرخسارت 8 ساله در بسیاری از ابعاد علمی ، نظامی ، صنعتی و ... مانند انرژی هسته ای، موشکهای دوربرد ، کشف سلولهای بنیادی و ... با کشورهای پیشرفته دنیا در حال رقابت است. کشوری که یک تنه در مقابل تمام زورگویان عالم ایستاده و تبدیل به امید بسیاری از مردم مستضعف دنیا شده است .
البته مجالی برای ذکر تمام حقائق نیست و نظام جمهوری اسلامی با وجود پاره ای از خیانتها و سنگ اندازیهای عوامل داخلی و خارجی هنوزراه زیادی را در پیش دارد. فقط یک نکته : اگر امروز تخم مرغ مقداری گران شده است ، این ایده آل نیست اما خیلی بهتر از آنستکه آن را با قیمت بسیار گزافی از اسراییل وارد کنیم.
مسلمان ایرانی یا ایرانی مسلمان مسئله این است؟!
یعنی به نظر شما فرق نمی کنه؟
فرق توی اول بودنه
یعنی کدوم بر دیگری ارجح است؟
به نظر شما ايراني بودن يا مسلمان بودن
کدام مي تواند در موقع اضطرار فداي ديگري شود؟
اين سوالي است که توي اين چند سال اخير
يه جورايي پرسيده مي شه
وتلقين مي شه که ايراني بودن مهمتر است!
مواظب باشيد!
((گوش کن اين صداي زنگ خطر است که به گوش مي رسد!!!))
ما در اسلام داریم: (( حب الوطن من الایمان))
یعنی دوست داشتن وطن از ایمان است
این است ارزش وطن دوستی در دین ما
ولی با این وجود
در جایی که در همان وطن جایی برای اسلام نمی گذارد باید ان را ترک کرد
مثال قضیه مهاجرت به حبشه
وقتی که مسلمانان به تنگ امده بودند پیامبر دستور هجرت و ترک وطن داد
پس برای ما یعنی
اول مسلمان باشید بعد اگر تامین شد ایرانی.
خداییش مسلمان بودن والا تر است یا ایرانی بودن؟